( ( 2835 ) ) گفت حقش كاى كمند انداز بيت
آن ز من دان ما رميت اذ رميت
( ( 2836 ) ) پس بپرسيدند از شه كاى سند
مر تو را خاصيت اندر چه بود ؟
( ( 2837 ) ) گفت در ريشم بود خاصيتم
كه رهانم مجرمان را از نقم
( ( 2838 ) ) مجرمان را چون به جلادان دهند
چون بجنبد ريش من ايشان رهند
( ( 2839 ) ) چون بجنبانم به رحمت ريش را
طى كنند آن قتل و آن تشويش را
( ( 2840 ) ) قوم گفتندش كه قطب ما تويى
چون خلاص روز محنتها تويى
( ( 2841 ) ) بعد از آن جمله به هم بيرون شدند
سوى قصر آن شه ميمون شدند
( ( 2842 ) ) چون سگى بانگى بزد از دست راست
گفت مىگويد كه سلطان با شماست
( ( 2843 ) ) خاك بو كرد آن دگر از ربوه اى
گفت كاين هست از وثاق بيوه اى
( ( 2844 ) ) پس كمند انداخت استاد كمند
تا شدند آن سوى ديوار بلند
( ( 2845 ) ) جاى ديگر خاك را چون بوى كرد
گفت خاك مخزن شاهيست فرد
( ( 2846 ) ) نقب زن زد نقب و در مخزن رسيد
از مخزن هر يكى اسبابى كشيد
( ( 2847 ) ) بس زر و زربفت و گوهرهاى زفت
قوم بردند و نهان كردند تفت
( ( 2848 ) ) شه معين و ديد منزلگاهشان
حيله و نام و پناه و راهشان
( ( 2849 ) ) خويش را دزديد از ايشان باز گشت
روز در ديوان بگفت آن سرگذشت
( ( 2850 ) ) پس روان گشتند سرهنگان مست
تا كه هر سرهنگ دزدى را ببست
( ( 2851 ) ) دست بسته سوى ديوان آمدند
وز نهيب جان خود لرزان شدند
( ( 2852 ) ) چون كه استادند پيش تخت شاه
يار شبشان بود آن شاه چو ماه
( ( 2853 ) ) آنكه شب بر هر كه چشم انداختى
روز ديدى بىشكش بشناختى
( ( 2854 ) ) شاه را بر تخت ديد و گفت اين
بود با ما دوش شب گرد قرين
( ( 2855 ) ) آنكه چندين خاصيت در ريش اوست
اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
( ( 2857 ) ) گفت هو معكم اين شاه بود
فعل ما مىديد و سِرمان مىشنود
( ( 2858 ) ) چشم من ره برد شب شه را شناخت
جمله شب با روى ماهش عشق باخت
( ( 2859 ) ) امت خود را بخواهم من از او
كاو نگرداند ز عارف هيچ رو
( ( 2860 ) ) چشم عارف دان امان هر دو كون
كه به دو يابيد هر بهرام عون
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 215
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٥