( ( 2884 ) ) پس از آن لولاك گفت اندر لقا
در شب معراج شاهد باز ما
( ( 2885 ) ) اين قضا بر نيك و بد حاكم بود
بر قضا شاهد نه حاكم مىشود
( ( 2886 ) ) شد اسير آن قضا مير قضا
شاد باش اى چشم تيز مرتضى
( ( 2887 ) ) عارف از معروف پس درخواست كرد
كاى رقيب ما تو اندر گرم و سرد
( ( 2888 ) ) اى مشير ما تو اندر خير و شر
از اشارتهات دلمان بىخبر
( ( 2889 ) ) اى يرانا لا نراه روز و شب
چشم بند ما شده ديد سبب
( ( 2890 ) ) چشم من از چشم تو بگزيده شد
تا كه در شب آفتابم ديده شد
( ( 2891 ) ) لطف معروف تو بود آن اى بهى
پس كمال البر فى اتمامه
( ( 2892 ) ) رب اتمم نورنا بالساهره
و انجنا من مفضحات القاهره
( ( 2893 ) ) يار شب را روز محجورى مده
جان قربت ديده را دورى مده
( ( 2894 ) ) بعد تو مرگى است با درد و نكال
خاصه بعدى كان بود بعد الوصال
( ( 2895 ) ) آنكه ديدستت مكن ناديده اش
آب زن بر سبزهء باليده اش
( ( 2896 ) ) من نكردم لا ابالى در طريق
تو مكن هم لاابالى اى شفيق
( ( 2897 ) ) هين مران از روى خود او را بعيد
آنكه او يك بار روى تو بديد
( ( 2898 ) ) ديد روى جز تو شد غل گلو
كل شىء ما خلا الله باطل
( ( 2899 ) ) باطلند و مىنمايندم رشد
زان كه باطل باطلان را مىكشد
( ( 2900 ) ) ذره ذره كاندر اين ارض و سماست
جنس خود را همچو كاه و كهرباست
( ( 2901 ) ) معده نان را مىكند تا مستقر
مىكشد مر آب را تف جگر
( ( 2902 ) ) چشم جذاب بتان زين كوىهاست
مغز جويان از گلستان بوىهاست
( ( 2903 ) ) زان كه حس چشم آمد رنگ كش
مغز و بينى مىكشد بوهاى خوش
( ( 2904 ) ) زين كششها اى خداى راز دان
تو به جذب لطف خودمان ده امان
( ( 2905 ) ) غالبى بر جاذبان اى مشترى
شايد ار درماندگان را وا خرى
( ( 2906 ) ) رو به شاه آورد چون تشنه به ابر
آنكه بود اندر شب قدر او چو بدر
( ( 2907 ) ) چون لسان و جان او بود آنِ او
آنِ او با او بود گستاخ گو
( ( 2908 ) ) گفت ما گشتيم چون جان بند طين
آفتاب جان تويى در روز دين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 217
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٧