تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
موش مىگويد :
( ( 2740 ) ) يك سر رشته گره بر پاى من زان سر ديگر تو بر پا عقده زن
تا بتوانم تو را به خشكى بكشانم . اين قرار داد بر دل قورباغه بسى تلخ آمد كه اين موش خبيث مىخواهد مرا گره پيچ كند اين تلخى را كه قورباغه در درون خود احساس كرد ، از آن اصل سر چشمه مىگيرد كه هر ناگوارى را كه دل در يابد مسلما آفتى در بر دارد . اين فراست دل الهام حق است نه توهمات بى جا . نور دل آدمى اين الهام را از لوح كل در مىيابد ، مانند امتناع پيل بزرگ و سفيد ابرهه از رفتن براى ويران كردن كعبه ، كه هر چه ابرهه مىكوشيد و بانگ مىزد كه آن پيل راه برود ، گويى پاهاى پيل خشك شده يا اصلًا جان هولناكش مرده است . خداوند جانورى به نام پيل را آگاه مىسازد ولى لشكريان پست سيرت ابرهه را گول و گم راه مىنمايد . وقتى كه ابرهه سر آن فيل را از طرف كعبه يمن بر مىگرداند ، فيل سرعت صد اسبه مىگرفت : جايى كه حس پيل از تأثير غيبى آگاه مىشود ، حس ولى الله چه خواهد شد . يعقوب آن پيامبر پاك خو هم هدف برادران يوسف را در دل خود احساس كرده بود . هنگامى كه برادران يوسف به يعقوب گفتند : بگذار يوسف را با خودمان براى گردش و بازى به صحرا ببريم ، هيچ ضررى به او نخواهد رسيد ، اى پدر ، يك دو روز او را بما بسپار . تو چرا ما را امين نمىدانى اگر او را بما بسپارى حفظ خواهيم كرد . تا برويم در مرغزارها بازى كنيم ، ما امين هستيم و نظرى جز نيكى به برادرمان يوسف نداريم . يعقوب پاسخ داد كه اين قدر مىدانم كه با بردن يوسف از نزد من ، درد و بيمارى در دلم بروز خواهد كرد . اين دل من هرگز دروغ نمىگويد ، زيرا كه فروغ آن از عرش الهى است . همان هيجان دل يعقوب دليل قاطعانه بر فساد راى برادران يوسف بود ، ولى در برابر قضاى الهى آن هيجان دل را نديده گرفت و به آن اعتنا نكرد . نشانى سرنوشت يوسف از دلش گذشت در حالى كه قضاى الهى تثبيت شده بود . عجبى نيست كه نابينايى به چاه افتد ، بلكه شگفتى آنجا است كه بيناى راه به چاه سرنگون گردد . آرى ، اين قضا تصرفات و كارهاى گوناگون