( ( 2793 ) ) هفت خوشهء زشت خشك ناپسند
سنبلات تازه اش را مىچرند
( ( 2794 ) ) قحط از مصرت برآمد اى عزيز
هين مباش اى شاه اين را مستجيز
( ( 2795 ) ) يوسفم در حبس تو اى شه نشان
هين ز دستان زنانم وا رهان
( ( 2796 ) ) از سوى عرشى كه بودم مربط او
شهوت مادر فكندم كه اهبطوا
( ( 2797 ) ) پس فتادم زان كمال مستتم
از فن زالى به زندان رحم
( ( 2798 ) ) روح را از عرش آرد در حطيم
لاجرم كيد زنان باشد عظيم
( ( 2799 ) ) اول و آخر هبوط من ز زن
چون كه بودم روح و چون هستم بدن
( ( 2800 ) ) بشنو اين زارى يوسف در عثار
يا بر آن يعقوب بىدل رحم آر
( ( 2801 ) ) ناله از اخوان كنم يا از زنان
كه فكندندم چو آدم از جنان
( ( 2802 ) ) زان مثال برگ دى پژمرده ام
كز بهشت وصل گندم خورده ام
( ( 2803 ) ) چون بديدم لطف و اكرام تو را
وان سلام و سلم و پيغام تو را
( ( 2804 ) ) من سپند چشم بد كردم پديد
در سپندم نيز چشم بد رسيد
( ( 2805 ) ) دافع هر چشم بد از پيش و پس
چشمهاى پر خمارت است و بس
( ( 2806 ) ) چشم بد را چشم نيكويت شها
مات و مستأصل كند نعم الدّوا
( ( 2807 ) ) بل ز چشمت كيمياها مىرسد
چشم بد را چشم نيكو مىكند
( ( 2808 ) ) چشم شه بر چشم باز دل زده است
چشم بازش سخت با همت شده است
( ( 2809 ) ) تا ز بس همت كه يابيد از نظر
مىنگيرد باز شه جز شير نر
( ( 2810 ) ) شير چه ؟ كان شاهباز معنوى
هم شكار توست و هم صيدش تويى
( ( 2811 ) ) شد صفير باز جان در مرج دين
نعره هاى لا احب الافلين
( ( 2812 ) ) باز دل را كز پى تو مىپريد
از عطاى بىحدت چشمى رسيد
( ( 2813 ) ) يافت بينى بوى و گوش از تو سماع
هر حسى را قسمتى آمد مشاع
( ( 2814 ) ) هر حسى را چون دهى ره سوى غيب
نبود آن حس را فتور و مرگ و شيب
( ( 2815 ) ) مالك الملكى به حس چيزى دهى
تا كه بر حسها كند آن حس شهى
جهد كن تا حسّ تو بالا رود
تا كه كار حس از آن بالا شود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 202
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠٢