( ( 2747 ) ) گفتيى كه خشك شد پاهاى او
يا بمرد آن جان هول افزاى او
پيل را حق جان آگه مىكند
وان خسان را گول و گم ره مىكند
( ( 2748 ) ) چون كه كردندى سرش سوى يمن
پيل نر صد اسبه گشتى گام زن
( ( 2749 ) ) حس پيل از زخم غيب آگاه بود
چون بود حسّ ولى با ورود ؟
( ( 2750 ) ) نى كه يعقوب نبى پاك خو
بهر يوسف با همه اخوان او
( ( 2751 ) ) از پدر چون خواستند آن دادران
تا برندش سوى صحرا يك زمان
( ( 2752 ) ) جمله گفتندش مينديش از ضرر
يك دو روزش مهلتى دهاى پدر
( ( 2753 ) ) تو چرا ما را نمىدارى امين
يوسف خود بسپرى با حافظين
( ( 2754 ) ) تا به هم در مرجها بازى كنيم
ما در اين دعوت امين و محسنيم
( ( 2755 ) ) گفت اين دانم كه نقلش از برم
مىفروزد در دلم درد و سقم
( ( 2756 ) ) اين دلم هرگز نمىگيرد دروغ
كه ز نور عرش دارد دل فروغ
( ( 2757 ) ) آن دليل قاطعى بُد بر فساد
وز قضا آن را نكرد او اعتداد
( ( 2758 ) ) در گذشت از وى نشانى آن چنان
گه قضا در فلسفه بود آن زمان
( ( 2759 ) ) اين عجب نبود كه كور افتد به چاه
بو العجب افتادن بيناى راه
( ( 2760 ) ) كاين قضا را گونه گون تصريفهاست
چشم بندش يفعل الله ما يشاست
( ( 2761 ) ) هم بداند هم نداند دل فنش
موم گردد بهر آن مهر آهنش
( ( 2762 ) ) گوييا دل گويدى كه ميل او
چون درين شد هر چه خواهد باش گو
( ( 2763 ) ) خويش را هم زين مغفل مىكند
در عقالش جان معقل مىكند
( ( 2764 ) ) گر شود مات اندر اين آن بو العلا
آن نباشد مات باشد ابتلا
( ( 2765 ) ) يك بلا از صد بلايش وا خرد
يك هبوطش بر معارجها برد
( ( 2766 ) ) خام شوخى كه رهانيدش مدام
از خمار صد هزاران زشت خام
( ( 2767 ) ) عاقبت او پخته و استاد شد
جست از رقّ جهان و آزاد شد
( ( 2768 ) ) از شراب لا يزالى گشت مست
شد مميز وز خلايق باز رست
( ( 2769 ) ) زاعتقاد سست پر تقليدشان
و از خيال ديدهء بىديدشان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 200
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠٠