تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
( ( 2747 ) ) گفتيى كه خشك شد پاهاى او يا بمرد آن جان هول افزاى او پيل را حق جان آگه مىكند وان خسان را گول و گم ره مىكند ( ( 2748 ) ) چون كه كردندى سرش سوى يمن پيل نر صد اسبه گشتى گام زن ( ( 2749 ) ) حس پيل از زخم غيب آگاه بود چون بود حسّ ولى با ورود ؟ ( ( 2750 ) ) نى كه يعقوب نبى پاك خو بهر يوسف با همه اخوان او ( ( 2751 ) ) از پدر چون خواستند آن دادران تا برندش سوى صحرا يك زمان ( ( 2752 ) ) جمله گفتندش مينديش از ضرر يك دو روزش مهلتى ده‌اى پدر ( ( 2753 ) ) تو چرا ما را نمىدارى امين يوسف خود بسپرى با حافظين ( ( 2754 ) ) تا به هم در مرجها بازى كنيم ما در اين دعوت امين و محسنيم ( ( 2755 ) ) گفت اين دانم كه نقلش از برم مىفروزد در دلم درد و سقم ( ( 2756 ) ) اين دلم هرگز نمىگيرد دروغ كه ز نور عرش دارد دل فروغ ( ( 2757 ) ) آن دليل قاطعى بُد بر فساد وز قضا آن را نكرد او اعتداد ( ( 2758 ) ) در گذشت از وى نشانى آن چنان گه قضا در فلسفه بود آن زمان ( ( 2759 ) ) اين عجب نبود كه كور افتد به چاه بو العجب افتادن بيناى راه ( ( 2760 ) ) كاين قضا را گونه گون تصريفهاست چشم بندش يفعل الله ما يشاست ( ( 2761 ) ) هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش ( ( 2762 ) ) گوييا دل گويدى كه ميل او چون درين شد هر چه خواهد باش گو ( ( 2763 ) ) خويش را هم زين مغفل مىكند در عقالش جان معقل مىكند ( ( 2764 ) ) گر شود مات اندر اين آن بو العلا آن نباشد مات باشد ابتلا ( ( 2765 ) ) يك بلا از صد بلايش وا خرد يك هبوطش بر معارجها برد ( ( 2766 ) ) خام شوخى كه رهانيدش مدام از خمار صد هزاران زشت خام ( ( 2767 ) ) عاقبت او پخته و استاد شد جست از رقّ جهان و آزاد شد ( ( 2768 ) ) از شراب لا يزالى گشت مست شد مميز وز خلايق باز رست ( ( 2769 ) ) زاعتقاد سست پر تقليدشان و از خيال ديدهء بىديدشان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 200 | محمد تقي جعفري