رجوع به حكايت چغز و موش
( ( 2726 ) ) اى اخى من خاكيم تو آبيى
ليك شاه رحمت و وهّابيى
( ( 2727 ) ) آنچنان كن از عطا و از قسم
كه گه و بىگه به خدمت مىرسم
( ( 2728 ) ) بر لب جو من به جان مىخوانمت
من نبينم از اجابت مرحمت
( ( 2729 ) ) آمدم در آب بر من بسته شد
زان كه تركيبم ز خاكى رسته شد
( ( 2730 ) ) يا رسولى يا نشانى كن مدد
تا تو را از بانگ من آگه كند
( ( 2731 ) ) بحث كردند اندرين كار آن دو يار
آخرِ آن بحث اين آمد قرار
( ( 2732 ) ) كه به دست آرند يك رشته دراز
تا ز جذب رشته گردد كشف راز
( ( 2733 ) ) يك سرى بر پاى اين بندهء دو تو
بسته باشد ديگرى بر پاى تو
( ( 2734 ) ) تا به هم آييم زين فن ما دو تن
اندر آميزيم چون جان با بدن
( ( 2735 ) ) هست تن چون ريسمان بر پاى جان
مىكشاند بر زمينش زآسمان
( ( 2736 ) ) چغزجان در آب خواب بىهشى
رسته از موش تن آمد در خوشى
( ( 2737 ) ) موش تن زان ريسمان بازش كند
چند تلخى زين كشش جان مىچشد
( ( 2738 ) ) گر نبودى جذب موش گنده مغز
عيشها كردى درون آب چغز
( ( 2739 ) ) باقيش چون روز برخيزى ز خواب
بشنوى از نور بخش آفتاب
( ( 2740 ) ) يك سر رشته گره بر پاى من
زان سر ديگر تو بر پا عقده زن
( ( 2741 ) ) تا توانم من در اين خشكى كشيد
مر تو را نك شد سر رشته پديد
( ( 2742 ) ) تلخ آمد بر دل چغز اين حديث
كه مرا در عقده آرد اين خبيث
( ( 2743 ) ) هر كراهت در دل مرد بهى
چون در آيد زآفتى نبود تهى
( ( 2744 ) ) وحى حق دان اين فراست را نه وهم
نور دل از لوح كل كرده است فهم
( ( 2745 ) ) امتناع پيل از سيران بيت
با جد آن پيلبان و بانگ هيت
( ( 2746 ) ) جانب كعبه نرفتى پاى پيل
با همه لت نى كثير و نى قليل