شتر بختى اين سخنان شگفت آور را از قوچ و گاو شنيد ، سر برده و بند گياه را چابك و بىقيل و قال با دندانش گرفت و به هوا بلند كرد و گفت اى رفقا ، -
( ( 2481 ) ) كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
كاين چنين جسمى و عالى گردنيست
( ( 2482 ) ) خود همه كس داند اى جان پدر
كه نباشم از شما من خردتر
هر كس كه جزء خردمندان باشد ، مىداند كه نهاد و موجوديت من از شما افزونتر است و من پيروزم . بلى -
( ( 2484 ) ) جملگان دانند كاين چرخ بلند
هست صد چندان كه اين خاك نژند
آسمان و قلعه هاى بىكرانش كجا و زمين و بقعه ها و آشيانه هاى ناچيزش كجا ؟