باز گشتن به قصهء گاو و اشتر و قوچ
( ( 2474 ) ) گفت قچ با گاو و اشتر اى رفاق
چون چنين افتاد ما را اتفاق
( ( 2475 ) ) هر يكى تاريخ عمر ابدا كنيد
پيرتر اوليست باقى تن زنيد
( ( 2476 ) ) گفت قُچ مرج من اندر آن عهود
با قچ قربان اسماعيل بود
( ( 2477 ) ) گاو گفتا بودهام من سالخورد
جفت آن گاوم كش آدم جفت كرد
( ( 2478 ) ) جفت آن گاوم كش آدم جدّ خلق
در زراعت بر زمين مىكرد فلق
( ( 2479 ) ) چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت
سر فرود آورد و آن را برگرفت
( ( 2480 ) ) بر هوا برداشت آن بند قصيل
اشتر بختى سبك بىقال و قيل
( ( 2481 ) ) كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
كاين چنين جسمىّ و عالى گردنيست
( ( 2482 ) ) خود همه كس داند اى جان پدر
كه نباشم از شما من خردتر
( ( 2483 ) ) داند اين را هر كه اصحاب نهى است
كه نهاد من فزونتر از شماست
( ( 2484 ) ) جملگان دانند كاين چرخ بلند
هست صد چندان كه اين خاك نژند
( ( 2485 ) ) كو گشاد قلعه هاى آسمان ؟
كو نهاده بقعه هاى خاكدان ؟
( ( 2479 ) ) چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت
سر فرود آورد و آن را برگرفت
( ( 2480 ) ) بر هوا برداشت آن بند قصيل
اشتر بختى سبك بىقال و قيل
( ( 2481 ) ) كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
كاين چنين جسمىّ و عالى گردنيست
تكيه بر گذشته نكنيم و موجوديت كنونى خود را در يابيم و آينده مان را پى ريزى كنيم
در مقابل اين منطق حياتى كه « من انسانم و موجوديت رو به كمال من احتياج