مؤمن و ترسا جهود و نيك و بد
جملگان را هست رو سوى احد
( ( 2420 ) ) بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را
هست وا گشت نهانى با خدا
( ( 2421 ) ) اين سخن پايان ندارد هر سه يار
رو به هم كردند آن دم ياروار
( ( 2422 ) ) آن يكى گفتا كه هر يك خواب خويش
آنچه ديد او دوش گو آرد به پيش
( ( 2423 ) ) هر كه خوابش به بود حلوا خورد
قسم هر مفضول را فاضل برد
( ( 2424 ) ) آنكه اندر عقل بالاتر رود
خوردن او خوردن جمله بود
( ( 2425 ) ) فايق آيد جان پر انوار او
باقيان را بس بود تيمار او
( ( 2426 ) ) عاقلان را چون بقا آمد ابد
پس به معنى اين جهان باقى بود
( ( 2427 ) ) پس جهود آورد آنچه ديده بود
تا كجا شب روح او گرديده بود
( ( 2428 ) ) گفت در ره موسىام آمد به پيش
گربه بيند دنبه اندر خواب خويش
( ( 2429 ) ) در پى موسى شدم تا كوه طور
هر سه تن گشتيم ناپيدا ز نور
( ( 2430 ) ) هر سه سايه محو شد زان آفتاب
بعد از آن زان نور شد يك فتح باب
( ( 2431 ) ) نور ديگر از دل آن نور رست
پس ترقيش آمد آن ثانى درست
( ( 2432 ) ) هم من و هم موسى و هم كوه طور
هر سه گم گشتيم از اشراق نور
( ( 2433 ) ) بعد از آن ديدم كه كُه سه شاخ شد
چون كه نور حق در او نفاخ شد
( ( 2434 ) ) وصف هيبت چون تجلى زد بر او
مىگسست از هم همىشد سو به سو
( ( 2435 ) ) زان يكى شاخى كه آمد سوى يم
گشت شيرين آب تلخ همچو سم
( ( 2436 ) ) آن دگر شاخش فرو شد در زمين
چشمهاى زاد و برون آمد معين
( ( 2437 ) ) كه شفاى جمله رنجوران شد آب
از همايونى و حىّ مستطاب
( ( 2438 ) ) وان دگر شاخ سنى پرّيد زود
تا جوار كعبه كه عرفات بود
( ( 2439 ) ) باز از آن صعقه چو با خود آمدم
طور بر جا بد نه افزون و نه كم
( ( 2440 ) ) ليك زير پاى موسى همچو يخ
مىگدازيد و نماندش شاخ و شخ
( ( 2441 ) ) با زمين هموار شد كوه از نهيب
گشت بالايش از آن هيبت نشيب
( ( 2442 ) ) باز با خود آمدم زان انتشار
باز ديدم طور و موسى برقرار
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 135
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٣٥