تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
مؤمن و ترسا جهود و نيك و بد جملگان را هست رو سوى احد ( ( 2420 ) ) بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را هست وا گشت نهانى با خدا ( ( 2421 ) ) اين سخن پايان ندارد هر سه يار رو به هم كردند آن دم ياروار ( ( 2422 ) ) آن يكى گفتا كه هر يك خواب خويش آنچه ديد او دوش گو آرد به پيش ( ( 2423 ) ) هر كه خوابش به بود حلوا خورد قسم هر مفضول را فاضل برد ( ( 2424 ) ) آنكه اندر عقل بالاتر رود خوردن او خوردن جمله بود ( ( 2425 ) ) فايق آيد جان پر انوار او باقيان را بس بود تيمار او ( ( 2426 ) ) عاقلان را چون بقا آمد ابد پس به معنى اين جهان باقى بود ( ( 2427 ) ) پس جهود آورد آنچه ديده بود تا كجا شب روح او گرديده بود ( ( 2428 ) ) گفت در ره موسىام آمد به پيش گربه بيند دنبه اندر خواب خويش ( ( 2429 ) ) در پى موسى شدم تا كوه طور هر سه تن گشتيم ناپيدا ز نور ( ( 2430 ) ) هر سه سايه محو شد زان آفتاب بعد از آن زان نور شد يك فتح باب ( ( 2431 ) ) نور ديگر از دل آن نور رست پس ترقيش آمد آن ثانى درست ( ( 2432 ) ) هم من و هم موسى و هم كوه طور هر سه گم گشتيم از اشراق نور ( ( 2433 ) ) بعد از آن ديدم كه كُه سه شاخ شد چون كه نور حق در او نفاخ شد ( ( 2434 ) ) وصف هيبت چون تجلى زد بر او مىگسست از هم همىشد سو به سو ( ( 2435 ) ) زان يكى شاخى كه آمد سوى يم گشت شيرين آب تلخ همچو سم ( ( 2436 ) ) آن دگر شاخش فرو شد در زمين چشمه‌اى زاد و برون آمد معين ( ( 2437 ) ) كه شفاى جمله رنجوران شد آب از همايونى و حىّ مستطاب ( ( 2438 ) ) وان دگر شاخ سنى پرّيد زود تا جوار كعبه كه عرفات بود ( ( 2439 ) ) باز از آن صعقه چو با خود آمدم طور بر جا بد نه افزون و نه كم ( ( 2440 ) ) ليك زير پاى موسى همچو يخ مىگدازيد و نماندش شاخ و شخ ( ( 2441 ) ) با زمين هموار شد كوه از نهيب گشت بالايش از آن هيبت نشيب ( ( 2442 ) ) باز با خود آمدم زان انتشار باز ديدم طور و موسى برقرار