داستان آن سه مسافر مسلم و جهود و ترسا كه به منزلى رفتند و لقمه يافتند ترسا و جهود سير بودند و مسلمان صايم
( ( 2376 ) ) يك حكايت بشنو اينجا اى پسر
تا نگردى ممتحن اندر هنر
( ( 2377 ) ) آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهى كردند با هم در سفر
( ( 2378 ) ) با دو گم ره همره آمد مؤمنى
چون خرد با نفس و با اهريمنى
( ( 2379 ) ) مر غزىّ و رازى افتد در سفر
همره و همسفره پيش همدگر
( ( 2380 ) ) در قفص افتند زاغ و چغز و باز
جفت شد در حبس پاك و بىنماز
( ( 2381 ) ) كرده منزل شب به يك موضع به هم
مشرق و مغربى قانع به هم
( ( 2382 ) ) مانده در منزل ز ره خرد و شگرف
روزها با هم ز سرما و ز برف
( ( 2383 ) ) چون گشاده شد ره و بگشاد بند
بگسلند و هر يكى سويى روند
( ( 2384 ) ) چون قفص را بشكند شاه خرد
جمع مرغان هر يكى سويى پرد
( ( 2385 ) ) پر گشاده هر يكى بر شوق و ياد
در هواى جنس خود سوى معاد
( ( 2386 ) ) پر گشاده هر دمى با اشك و آه
ليك پريدن ندارد روى و راه
( ( 2387 ) ) چون كه ره واشد پرد مانند باد
سوى آن كز ياد او پر مىگشاد
( ( 2388 ) ) آن طرف كش بود اشك و سوز و آه
چون كه فرصت يافت آن سو كوفت راه
( ( 2389 ) ) در تن خود بنگر اين اجزاى تن
از كجا جمع آمدند اندر بدن ؟
( ( 2390 ) ) آبى و خاكى و بادى و آتشى
عرشى و فرشى و رومىّ و كشى
( ( 2391 ) ) از اميد عود هر يك بسته طرف
اندر اين منزل به هم از بيم برف
( ( 2392 ) ) برف گوناگون جمود هر جماد
در شتا از بعد آن خورشيد داد
( ( 2393 ) ) چون بتابد تفّ آن خورشيد خشم
كوه گردد گاه ريگ و گاه يشم
( ( 2394 ) ) در گداز آيد جمادات گران
چون گداز تن به وقت نقل جان
( ( 2395 ) ) چون رسيدند اين سه همره منزلى
هديه شان آورد حلوا مقبلى
( ( 2396 ) ) برد حلوا پيش آن هر سه غريب
محسنى از مطبخ انى قريب