تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
( ( 2309 ) ) از مقامات وحش رو زين سپس هيچ نگريزيم ما با چون تو كس ( ( 2310 ) ) موسى آن را نار ديد و نور بود زنگيى ديديم شب را حور بود ما نمىخواهيم غير از ديده اى ديدهء تيزى گشى بگزيده اى ( ( 2311 ) ) بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاك و خس

هراسى از آن نداشته باشيم كه تاريكىها و رويدادهاى فريبا و ابهام انگيز پيرامون زندگانى ما را فرا گرفته است ، از آن بترسيم كه بينايى خود را هم دستخوش آن تاريكىها بسازيم و قدرت عبور از سنگلاخهاى تاريك و چمنزارهاى فريبا را از دست بدهيم

توقف نكنيد و راه بيافتيد ، و سر به عقب هم بر نگردانيد كه رويدادها پس از گريز از سلطهء ارادهء آدمى بزرگ و با قيافهء هولناكتر جلوه مىنمايد . خيلى زياد هم به آينده هاى بسيار دور نيانديشيد كه چند حادثه و حقيقت امروزى نمىتواند واقعيات آيندهء دور را به شما روشن و قابل درك و تسلط بسازد . تاريكى رويدادهاى زندگى را بهانه‌اى براى ايستادن در مجراى پر شتاب زندگى قرار ندهيد ، اگر در اين مجراى تيز رو بايستيد ، هر يك از امواج تند و برنده قسمتى از موجوديت شما را گرفته و به راه خود ادامه خواهد داد ، تا بخواهيد به خود بياييد و به بينيد چه داريد و چه نداريد ، چيزى از شما نمانده است كه به بررسىاش بيارزد . مىگوييد : كجا بروم ؟ تاريك است ، چشمم نمىبيند ؟ و مىگوييد : در گرداب مرگزا افتاده‌ام ، مرگ و سقوطم قطعى است ، براى چه دست و پا بزنم ؟ و مىگوييد : روزگار سر و كارم را با خس و خاشاك انداخته است ، كدامين آب