( ( 2309 ) ) از مقامات وحش رو زين سپس
هيچ نگريزيم ما با چون تو كس
( ( 2310 ) ) موسى آن را نار ديد و نور بود
زنگيى ديديم شب را حور بود
ما نمىخواهيم غير از ديده اى
ديدهء تيزى گشى بگزيده اى
( ( 2311 ) ) بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
( ( 2312 ) ) ساحران را چشم چون رست از عما
كف زنان بودند بىاين دست و پا
( ( 2313 ) ) چشمبند خلق جز اسباب نيست
هر كه لرزد بر سبب زاصحاب نيست
( ( 2314 ) ) ليك حق بىپردهاى اصحاب را
در گشاد و برد تا صدر سرا
( ( 2315 ) ) با كفش نامستحق و مستحق
معتقان رحمتند از بند رق
( ( 2316 ) ) در عدم ما مستحقان كى بديم
كه بر اين جان و بر اين دانش زديم
در عدم ما را چه استحقاق بود
تا چنين عقلى و جايى رو نمود
( ( 2317 ) ) اى بكرده يار هر اغيار را
اى بداده خلعت گل خار را
( ( 2318 ) ) خاك ما را ثانيا پاليز كن
هيچ نى را بار ديگر چيز كن
( ( 2319 ) ) اين دعا تو امر كردى زابتدا
ور نه خاكى را چه زهرهء اين ندا
( ( 2320 ) ) چون دعامان امر كردى اى عجاب
اين دعاى خويش را كن مستجاب
( ( 2321 ) ) شب شكسته كشتى فهم و حواس
نى اميدى مانده نى خوف و نه باس
( ( 2322 ) ) برده در درياى حيرت ايزدم
تا ز چه فن پر كند بفرستدم
( ( 2323 ) ) آن يكى را كرده پر نور و جلال
وين دگر را كرده پر وهم و خيال
( ( 2324 ) ) گر به خويشم هيچ راى و فن بدى
رأى و تدبيرم به حكم من بُدى
( ( 2325 ) ) شب نرفتى هوش بىفرمان من
زير دام من بدى مرغان من
( ( 2326 ) ) بود مىآگه ز منزلهاى جان
وقت خواب و بىهشىّ و امتحان
( ( 2327 ) ) چون كفم زين حل و عقد او تهيست
اى عجب اين معجبىّ من ز چيست ؟
( ( 2328 ) ) ديده را ناديده خود انگاشتم
باز زنبيل دعا برداشتم
( ( 2329 ) ) چون الف چيزى ندارم اى كريم
جز دلى وان تنگتر از چشم ميم
( ( 2330 ) ) اين الف وين ميم امّ بود ماست
ميم ام تنگ است الف زان نر گداست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 112
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١١٢