خوش گوار به لب تشنهء من خواهد رسيد ؟ و مىگوييد : هر قلهء مرتفعى را زير پا گذاشتم ، قلهء مرتفعترى پيش رويم سبز شد ، پس كجا بروم ؟ اين را هم مىگوييد كه حلقه هاى زنجير اقوياى طبيعت و انسانها چنانم مىفشارد كه موجوديتى در خود نمىبينم ، چگونه به حركت و تكاپو وا دارم مىكنى ؟ بالاتر از اينها مىگوييد : هر دانهاى كه ديدم روى دامى افتاده بود كه چشمم آن را نمىديد ، گرفتن آن دانه همان گرفتارى در دام بدبختى همان ؟ همهء اينها را كه مىگوييد ، درست است ، حد اقل براى دل خوشى شما مجبوريم بگوييم كه شما صحيح مىگوييد و انسان و طبيعت همان است كه شما تفسير مىكنيد .
اما ، ما حقى در خود مىبينيم كه اين يك جمله را هم به شما بگوييم :
همهء اين مشكلات كه گفتند ، بيش از يك مشكل نيست و آن نداشتن بينايى است كه همان واقعيات را كه براى شما تاريك و گرداب و خس و خاشاك و قلهء غير قابل صعود و زنجير بردگى و دام جلوه داده است ، همان نابينايى است كه به ساده لوحان سر خوش و دل مست ، تاريكىها را روشن و گردابها را چشمه سار زلال و حيات بخش و خس و خاشاك را درياى بىكران . و مستهلك كننده نيرو را قله هاى مرتفع و زنجيرهاى بردگى را عامل آزادى مطلق نمايش مىدهد . حقيقت اين است كه بيش از يك مشكل وجود ندارد و آن اين است كه ديدهء بينايى در ما وجود ندارد كه زندگى ما را از اين ابهام دردناك نجات بدهد .
اگر ما متوجه مىشديم كه اندازهء بينايى طبيعى ما چيست و چه مقدار با واقعيات جهان مىتواند تماس پيدا كند ، توقع اين كه ما بايد همه چيز را بدانيم ، ما را بيمار و بد دل نمىكرد . همچنين اگر مىدانستيم كه نيروى تصرف و سلطهء ما بر جهان خارجى چه اندازهاى دارد ، بيش از آن نيرو و كمتر از آن را توقع و انتظار نمىداشتيم و دو طرف احساس ناتوانى مطلق و توانايى مطلق ما را نابود نمىساخت . . . ما بايد بدانيم كه -
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 116
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١١٦