( ( 70 ) ) شاخه هاى تازهء مرجان ببين
ميوه هاى رسته زآب جان ببين
( ( 71 ) ) چون ز حرف وصوت دم يكتا شود
آن همه بگذارد ودريا شود
( ( 72 ) ) حرف گوى و حرف نوش وحرفها
هر سه جان گردند اندر انتها
( ( 73 ) ) نان دهنده ونان ستان ونان پاك
ساده گردند از صور گردند خاك
( ( 74 ) ) ليك معنيشان بود در سه مقام
در مراتب هم مميز هم مدام
( ( 75 ) ) خاك شد صورت ولى معنى نشد
هر كه گويد شد ، تو گويش نى نشد
( ( 76 ) ) در جهان روح هر سه منتظر
گه ز صورتها رب وگه مستقر
( ( 77 ) ) امر آيد در صور رو در رود
باز هم زامرش مجرد مىشود
( ( 78 ) ) پس له الخلق وله الامرش بدان
خلق صورت امر جان راكب بران
( ( 79 ) ) راكب ومركوب در فرمان شاه
جسم بر درگاه وجان در بارگاه
( ( 80 ) ) چون كه خواهد كاب آيد در سبو
شاه گويد جيش جان را كه اركبو
( ( 81 ) ) باز جانها را چو خواهد بر علو
بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
( ( 82 ) ) بعد از اين باريك خواهد شد سخن
كم كن آتش هيزمش افزون مكن
( ( 83 ) ) تا نجوشد ديگهاى خرد زود
ديگ ادراكات خرد است وفرود
( ( 84 ) ) پاك سبحانى كه سيبستان كند
در غمام حرفشان پنهان كند
( ( 85 ) ) زين غمام صوت و حرف وگفت وگو
پردهاى كز سيب نايد غير بو
( ( 86 ) ) بارى افزون كش تو اين بو را به هوش
تا سوى اصلت برد بگرفته گوش
( ( 87 ) ) بو نگه دار وبپرهيز از زكام
تن بپوش از باد وبود سرد عام
( ( 88 ) ) تا نيندايد مشامت از اثر
اى هواشان از زمستان سردتر
( ( 89 ) ) چون جمادند وفسرده وتن شگرف
مىجهد انفاسشان از تلّ برف
( ( 90 ) ) چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام الدين بزن
( ( 91 ) ) هين برآر از شرق سيف الله را
گرم كن زان شرق اين درگاه را
( ( 92 ) ) برف را خنجر زند آن آفتاب
سيلها ريزد ز كُه ها بر تراب
( ( 93 ) ) زان كه لا شرقى ولا غربى است او
با منجم روز و شب حربى است او
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 63
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٣