خداوندى كه قامت زيبا و آزاد به سرو مىبخشد ، هم او مىتواند غصه ها را از صفحهء گيتى براندازد و در و ديوار و بام هستى را در شادى فرو برد . خداوندى كه نيستىها را هست مىنمايد ، بخشيدن پايدارى به همان هستى هم اهميتى براى او ندارد . -
آن كه تن را جان دهد تا حى شود
گر نمىراند زيانش كى شود
اگر آن بخشايندهء مطلق بدون احتياج بندگان به تلاش وكوشش ، مقاصد جانشان را ارزانى بدارد ، چه چيزى از خداييش مىكاهد ، اگر -
دور دارد از ضعيفان در كمين
مكر نفس وفتنهء ديو لعين
وقت طالب را پريشان كم كند
آينهء دل را چو جام جم كند
چه گردى بر دامن كبريايش بنشيند ؟ -
جواب دادن قاضى صوفى را
( ( 1747 ) ) گفت قاضى گر نبودى امر مُر
ور نبودى خوب وزشت و سنگ ودُر
( ( 1748 ) ) ور نبودى نفس وشيطان وهوا
ور نبودى زخم وچاليش ووغا
( ( 1749 ) ) پس بچه نام ولقب خواندى ملك
بندگان خويش را اى منتهك
( ( 1750 ) ) چون بگفتى اى صبور واى حليم
كى بگفتى اى شجاع واى حكيم
( ( 1751 ) ) صابرين وصادقين ومنفقين
چون بدى بىرهزن ديو لعين
( ( 1752 ) ) رستم وحمزه ومخنث يك بدى
علم وحكمت باطل ومندك شدى
( ( 1753 ) ) علم وحكمت بهر راه بىرهيست
چون همه ره باشد آن حكمت تهيست
( ( 1754 ) ) بهر اين دكان طبع شوره آب
هر دو عالم را روا دارى خراب
( ( 1755 ) ) من همىدانم كه تو پاكى نه خام
وين سؤالت هست از بهر عوام
( ( 1756 ) ) جور دوران و هر آن رنجى كه هست
سهلتر از بُعد حقّ وغفلت است
رنج ودرد وجوع وفقر اين ديار
صعب نبود چون فراق و بعد يار
( ( 1757 ) ) زان كه اينها بگذرد و آن نگذرد
دولت آن دارد كه جان آگه بود