مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم وفرصت يافتن درزى
يك مصاحب گفت آن چيست اوستاد
ترك مست از خنده شد سست وفتاد
( ( 1693 ) ) چون كه خنديدن گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
( ( 1694 ) ) پارهاى دزديد وكرد او زير ران
غير چشم حق ز جمله آن نهان
( ( 1695 ) ) حق همىديد آن ، ولى ستار خوست
ليك چون از حد برى غماز است
( ( 1696 ) ) ترك را از لذت افسانه اش
رفت از دل دعوى پيشانه اش
( ( 1697 ) ) اطلس چه دعوى چه رهن چه
ترك سرمست است در لاغ اى اچه
( ( 1698 ) ) لابه كردش ترك كز بهر خدا
لاغ مىگو كان مرا شد مغتذا
( ( 1699 ) ) گفت لاغ خنده انگيز آن دغا
كه فتاد از قهقهه او بر قفا
( ( 1700 ) ) پارهء اطلس سبك در نيفه زد
ترك غافل خوش مضاحك مىمزد
( ( 1701 ) ) همچنين بار سوم ترك خطا
گفت لاغى گوى از بهر خدا
( ( 1702 ) ) گفت لاغى خندمينتر از دو بار
كرد او آن ترك را كلى شكار
( ( 1703 ) ) چشم بسته عقل جسته مولهه
مست ترك مدعى از قهقهه
( ( 1704 ) ) پس سوم بار از قبا دزديد شاخ
كه ز خنده اش يافت ميدان فراخ
( ( 1705 ) ) چون چهارم بار آن ترك خطا
لاغ از استاد مىكرد اقتضا
( ( 1706 ) ) رحم آمد بر وى آن استاد را
كرد در باقى فن وبىداد را
( ( 1707 ) ) گفت مولع گشته اين مفتون بر اين
بىخبر كاين چه خسار است وغبين
( ( 1708 ) ) بوسه افشان كرد بر استاد او
كه مرا بهر خدا افسانه گو
( ( 1709 ) ) اى فسانه گشته ومحو از وجود
چند چند افسانه خواهى آزمود
( ( 1710 ) ) خندمينتر از تو هيچ افسانه نيست
بر لب گور خراب خود بايست