خطاب با هر نفسى كه به مثل اين بلا مبتلاست
( ( 1711 ) ) اى فرو رفته به گور جهل و شك
چند جويى لاغ ودستان فلك
( ( 1712 ) ) تا به كى نوشى تو عشوهء اين جهان
كه نه عقلت ماند بر قانون نه جان
( ( 1713 ) ) لاغ اين چرخ نديم كرد و مرد
آب روى صد هزاران چون تو برد
( ( 1714 ) ) مىدرد مىدوزد اين درزى عام
جامهء صد سالكان واطفال خام
( ( 1716 ) ) پير طفلان شسته پيشش بهر كدّ
تا به سعد ونحس او لاغى كند
( ( 1715 ) ) لاغ او گر باغها را داد داد
چون دى آمد داده ها بر باد داد
تفسير ابيات
مىگويم اى فرو رفته در گور جهل ، اخر تا كى در جستجوى افسانه وافسون جهان طبيعت عمرت را سپرى خواهى كرد ؟ تا كى فريب عشوه هاى اين جهان را خواهى خورد ؟ آخر اين بازيهاى عشوه گرانهء جهان ، عقل قانون شناس وجان خدا جويت را ربود و به يغما برد . لاغ وافسونگرىهاى اين پهنهء كون و فساد همدم نما ، آبروى صدها هزار مثل تو را ريخت وتباهشان ساخت . اين خياط عموم جهان وجهانيان پى در پى جامهء سالكان ورزيده وكودكان خام بشريت را مىدرد ومىدوزد وخم به ابرويش نمىآورد ؟ كودكان هفتاد و هشتاد ساله در مقابل اين چرخ بند باز ، نشسته تا با سعد ونحس خود به آنان لاغى بگويد وافسانه ها بسازد .
اگر چه لاغ وياوه هاى طبيعت باغهاى خوش نما دارد و به انسانها محبت مىكند ، ولى فصل خزان را به دنبالش مىفرستد وهمهء آن داده ها را به باد فنا مىدهد .