از تو زيركها بودند كه در مقابل آن خياط مات گشتند ، ساكت بنشين و دست از چنين ادعاى ياوه بردار . -
تو به عقل خود چنين غرّه مباش
كه شوى ياوه تو در تزويرهاش
هر چه آن ترك را نصيحتش مىكردند ، گرمتر مىگشت ومىگفت من با شما گرو مىبندم كه او نمىتواند چيزى از من بدزدد . آنان پذيرفتند و ترك اسب تازى خود را گرو گذاشت وگفت : اگر آن خياط از قماش من چيزى بدزدد ، اين اسب از آن شما ، و اگر نتواند بدزدد ، اسبى از شما خواهم گرفت .
ترك گروبندى كرد و به خانهء خود رفت و از انديشه واشتياق به پيروزى خوابش نمىبرد و با خيال دزد مىجنگيد .
بامدادان پارچهء اطلسى به بغل گرفت و به دكان آن دغل حيله گر رفت و همين كه به دكان او رسيد ، آن خياط استاد وزبردست سلام گرمى كرد و از محلش پرسيد و ترك را با مرحبا و خوش آمدىها مسرور ساخت .
خياط در گرم گرفتن ونوازش ترك ، بيش از حد يك ترك ، وجد وشعف نشان داد وبالاخره محبت خود را در دل ترك جايگير كرد . ترك نواهاى بلبلانهء خوشايندى از خياط شنيد واطلس استانبولى را پيش خياط انداخت -
كه ببّر اين را قباى روز جنگ
زير دامن واسع وبالاش تنگ
تنگ بالا بهر جسم آراى را
زير واسع تا نگيرد پاى را
خياط دست روى دو چشم و سينه گذاشت وگفت : اى مرد با مهر ووداد مفتخرم كه صدها خدمت به تو انجام بدهم . سپس اطلس را پيمود و وضع كار را بررسى كرد و آن گاه لب به گفتار باز كرد وداستان امرا وبذل وبخششهاى آنان را باز گو كرد وسپس شمهاى هم از مردم بخيل وخسارتهاى آنان داستان سرايىهاى كرد و ترك را به نكات خنده آور آن داستانها هم متوجه مىساخت . سپس مقراضى مانند آتش بيرون آورد و در حال بريدن اطلس افسانه ها مىگفت وافسونها مىكرد .