شنيدن ترك حكايت درزى درزيان را وگرو بستن كه درزى از من چيزى نتواند بردن
( ( 1665 ) ) چون كه دزدىهاى بىرحمانه گفت
كه كنند آن درزيان اندر نهفت
( ( 1666 ) ) اندر آن هنگامه تركى از خطا
سخت تيره شد ز كشف آن غطا
( ( 1667 ) ) شب چو روز رستخيز آن رازها
كشف مىكرد از پى اهل نهى
( ( 1668 ) ) هر كجا آيى تو در جنگى فراز
بينى آنجا دو عدو در كشف راز
( ( 1669 ) ) آن زمان را محشر مذكور دان
و آن گلوى راز گو را صور دان
( ( 1670 ) ) كه خدا اسباب خشمى ساخته است
و آن فضايح را به كوى انداخته است
( ( 1671 ) ) بس كه غدر درزيان را ذكر كرد
حيف آمد ترك را وخشم ودرد
( ( 1672 ) ) گفت اى قصّاص در شهر شما
كيست چابكتر در اين فن دغا
( ( 1673 ) ) گفت خياطى است نامش پورشُش
اندرين دزدى وچستى خلق كش
( ( 1674 ) ) گفت من ضامن كه با صد اضطرار
او نيارد برد از من رشته تار
( ( 1675 ) ) پس بگفتندش كه از تو چستتر
مات او گشتند در دعوى مبر
( ( 1676 ) ) تو به عقل خود چنين غرّه مباش
كه شوى ياوه تو در تزويرهاش
( ( 1677 ) ) گرمتر گشت او وبست آنجا گرو
كه نيارد برد نه كهنه نه نو
( ( 1678 ) ) مطعمانش گرمتر گردند زود
او گرو بست و دهان را برگشود
( ( 1679 ) ) گفت رهن اين مركب تازىّ من
بدهم ار دزدد قماش من به فن
( ( 1680 ) ) ور نتاند برد اسبى از شما
وا ستانم بهر رهن مبتدا
( ( 1681 ) ) ترك را آن شب نبرد از فكر خواب
با خيال دزد مىكرد او حراب
( ( 1682 ) ) بامدادان اطلسى زد در بغل
شد به بازار و دكان آن دغل
( ( 1683 ) ) پس سلامش كرد گرم آن اوستاد
جست از جا لب به ترحيبش گشاد
( ( 1684 ) ) گرم پرسيدش ز حدّ ترك بيش
تا فكند اندر دل او مهر خويش
( ( 1685 ) ) چون شنيد از وى نواى بلبلى
پيشش افكند اطلس استنبلى