تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧

تفسير ابيات

صوفى به قاضى مىگويد : حالا كه تمام طلاها از يك معدن است ، چرا بعضى از آنها مضر و بعضى ديگر سودمند است ؟ حالا كه سازندهء همهء انسانها يك دست است ، - « اين چرا هشيار و آن مست آمده است ؟ » اگر اين جويبارها از يك دريا به جريان افتاده‌اند . بچه علت يكى از آنها زهر و ديگرى نوشابهء خوش گوار است ؟ اگر همه روشنائىها از يك آفتاب جاودانى است ، صبح صادق وصبح كاذب از كجا به وجود آمده‌اند ؟ اگر سرمه و سرمه كش بينندگان يك حقيقت است ، چرا يكى راست مىبيند و ديگرى كج ؟ مگر سلطان دار الضرب بازار هستى خدا نيست ؟ پس چرا نقدها به سكهء خوب و بد تقسيم شده‌اند ؟ تو مىگويى كه خدا فرموده است : همهء راه ها راه من است ، پس چرا اين يكى راهبر و آن ديگرى راهزن است ؟ ما كه اطمينان داريم كه « الولد سر ابيه » چگونه مىتوان پذيرفت كه خردمند واحمق از يك بطن بيرون آمده باشند آيا تا كنون وحدتى ديده شده است كه منشأ هزاران تكثر باشد وآرامشى منبع صدها هزار جنبش وبىقرارى ؟ قاضى در پاسخ صوفى مىگويد : صوفيا ، خيره مباش ومثالى را براى تو مىآورم ، گوش كن : آيا تا كنون از بىقرارى وهزاران هيجانات درونى عاشقان اطلاعى به دست