( ( 1643 ) ) ليك حاضر باش در خود اى فتى
تا به خانه او بيايد مر تو را
( ( 1644 ) ) ور نه خلعت را برد او باز پس
كه نيابيدم به خانه هيچ كس
( ( 1645 ) ) گفت آن صوفى چه بودى كاين جهان
ابروى رحمت گشادى جاودان
( ( 1646 ) ) هر دمى شورى نياوردى به پيش
بر نياوردى ز تلوينهاش نيش
( ( 1647 ) ) شب ندزديدى چراغ روز را
دى نبودى باغ عيش اندوز را
( ( 1648 ) ) جام صحت را نبودى سنگ تب
ايمنى را خوف ناوردى كرب
( ( 1649 ) ) خود چه كم گشتى ز جور ورأفتش
گر نبودى خرخشه در نعمتش
حال بودى خوب و خوش بر جملگان
تيره كم بودى روانِ انس وجان
جاودان بودى حضور ذوق خوش
دايماً در جان بدى هم شوق خوش
روايت
« بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له . و به مضادته بين الامور عرف ان لا ضد له و به مقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له . » ( 1 ) ( چون او است كه مشاعر بشرى را آفريده است ، معلوم مىشود كه او مشاعر بشرى ندارد . ( ما فوق آن است ) و با تضادى كه ميان امور انداخته است ، ثابت مىشود كه او ضدى ندارد و چون او است كه اشياء را قرين يكديگر قرار داده است معلوم مىشود كه او قرين ندارد ( او ما فوق همه اين امور است )
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، ج 2 ص 143 . .