تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
( ( 1643 ) ) ليك حاضر باش در خود اى فتى تا به خانه او بيايد مر تو را ( ( 1644 ) ) ور نه خلعت را برد او باز پس كه نيابيدم به خانه هيچ كس ( ( 1645 ) ) گفت آن صوفى چه بودى كاين جهان ابروى رحمت گشادى جاودان ( ( 1646 ) ) هر دمى شورى نياوردى به پيش بر نياوردى ز تلوينهاش نيش ( ( 1647 ) ) شب ندزديدى چراغ روز را دى نبودى باغ عيش اندوز را ( ( 1648 ) ) جام صحت را نبودى سنگ تب ايمنى را خوف ناوردى كرب ( ( 1649 ) ) خود چه كم گشتى ز جور ورأفتش گر نبودى خرخشه در نعمتش حال بودى خوب و خوش بر جملگان تيره كم بودى روانِ انس وجان جاودان بودى حضور ذوق خوش دايماً در جان بدى هم شوق خوش

روايت

« بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له . و به مضادته بين الامور عرف ان لا ضد له و به مقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له . » ( 1 ) ( چون او است كه مشاعر بشرى را آفريده است ، معلوم مىشود كه او مشاعر بشرى ندارد . ( ما فوق آن است ) و با تضادى كه ميان امور انداخته است ، ثابت مىشود كه او ضدى ندارد و چون او است كه اشياء را قرين يكديگر قرار داده است معلوم مىشود كه او قرين ندارد ( او ما فوق همه اين امور است )

هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، ج 2 ص 143 . .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 563 | محمد تقي جعفري