( ( 1624 ) ) كمترينِ لعبتِ او جان توست
اين چگونه و چون ز جان شد درست
( ( 1625 ) ) پس چنان بحرى كه در هر قطره زان
از بدن ناشىتر آمد عقل وجان
( ( 1626 ) ) كى بگنجد در مضيق چند و چون
عقل كل اينجاست از لا يعلمون
( ( 1627 ) ) عقل گويد مر جسد را كاى جماد
بوى بردى هيچ از آن بحر معاد ؟
( ( 1628 ) ) جسم گويد من يقين سايهء توام
بوى از سايه كه جويد جان عم ؟
( ( 1629 ) ) عقل گويد كاين نه آن حيرت سراست
كه سزا گستاختر از ناسزاست
( ( 1631 ) ) شير اينجا پيش آهو سر نهد
باز اينجا نزد تيهو پر زند
( ( 1630 ) ) اندر اينجا آفتاب انورى
خدمت ذرهء كند چون چاكرى
( ( 1632 ) ) اين تو را باور نيايد مصطفى
چون ز مسكينان همىجويد دعا ؟
( ( 1633 ) ) گر تو گويى از پى تعليم بود
عين تجهيل از چه رو تفهيم بود
( ( 1634 ) ) بلكه مىداند كه گنج بىشمار
در خرابىها نهاد آن شهريار
( ( 1635 ) ) بد گمانى نعل معكوس وى است
گرچه هر جزويش جاسوس وى است
( ( 1636 ) ) بل حقيقت در حقيقت غرقه شد
زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
( ( 1637 ) ) با تو قل ما شئت خواهم گفت هان ( 1 ) صوفيا خوش پهن بگشا گوش جان
( ( 1638 ) ) مر تو را هر زخم كايد ز آسمان
منتظر مىباش خلعت بعد از آن
چون قفا ديدى صفا را هم ببين
گرد ران با گردن آمد اى امين
( ( 1639 ) ) كان نه آن شاه است كت سيلى زند
كه نه تاج و تخت بخشد مستند
( ( 1640 ) ) جمله دنيا را پر پشّه بها
سيليى را رشوت بىمنتها
( ( 1641 ) ) گردنت زين طوق زرّين جهان
چست در دزد وز حق سيلى ستان
( ( 1642 ) ) آن قفاها كانبيا برداشتند
زان بلا سرهاى خويش افراشتند
هامش
( 1 ) در نسخهء انقروى ، قلماشيت ( قلماشىات ) ثبت شده است كه به معناى سخنان عبث وبىهوده است . به اين تقدير معناى مصرع چنين است كه در مقابل سخنان بىهودهء تو ، مطالب حقه را باز گو خواهم كرد . سپس انقروى نسخهء « قل ما شئت » را هم احتمال داده ومىگويد : اى صوفى ، هر چه را دلت مىخواهد بگو ، سپس گوش فرا ده كه حقايق را باز گو كنم . .