سؤال كردن صوفى از قاضى و جواب قاضى مر او را
( ( 1603 ) ) گفت صوفى گر ز يك كان است زر
اين چرا نفع است و آن ديگر ضرر ؟
( ( 1604 ) ) چون كه اين جمله ز يك دست آمدست
اين چرا هشيار و آن مست آمدست ؟
( ( 1605 ) ) چون ز يك درياست اين جوها روان
اين چرا زهر است و آن نوش روان ؟
( ( 1606 ) ) چون همه انوار از شمس بقاست
صبح صادق صبح كاذب از كجاست ؟
( ( 1607 ) ) چون ز يك سرمه است ناظر را كحل
از چه آمد راست بينى وحول
( ( 1608 ) ) چون كه دار الضرب را سلطان خداست
نقدها چون ضرب خوب ونارواست ؟
( ( 1611 ) ) چون ز يك بطنند آن حبر و سفيه
چون يقين شد كالولد سرّ ابيه
( ( 1612 ) ) وحدتى كه ديد با چندين هزار ؟
صد هزاران جنبش از عين قرار ؟
( ( 1613 ) ) گفت قاضى صوفيا خيره مشو
يك مثالى در بيان اين شنو
( ( 1614 ) ) بىقرارى درون عاشقان
حاصل آمد از قرار دلستان
( ( 1615 ) ) آن چو كُه در ناز ثابت آمده
عاشقان چون برگها لرزان شده
( ( 1616 ) ) خندهء او گريه ها انگيخته
آب رويش آب روها ريخته
( ( 1617 ) ) اين همه چون وچگونه چون زند
بر سر درياى بىچون مىطپد
( ( 1618 ) ) ضد وضدّش نيست در ذات و عمل
زان بپوشيدند هستىها حلل
( ( 1619 ) ) ضد ضدّ را بود وهستى كى دهد
بلكه زو بگريزد و بيرون جهد
( ( 1620 ) ) ندّ چبود مثل مثل نيك و بد
مثل مثل خويشتن را كى كند ؟
( ( 1621 ) ) چون كه دو مثل آمدند اى متقى
اين چو اولىتر از آن در خالقى
( ( 1622 ) ) بر شمار برگ بستان ضدّ وند
چون كفى در بحر بىندّ است وضد
( ( 1623 ) ) بىچگونه بين تو بر دو مات بخر
چون چگونه گنجد اندر ذات بحر