شدن ذات اگر چه به وسيلهء گرايش به حق بوده باشد ، گم راهى است وخلاصى در رو نمودن به حق از همه جهات است ) ونيز شايستهء همان هجو است كه شيلر در باره كانت گفته است كه وقتى كه كانت مىگويد : انجام تكليف تنها بايد براى ارضاى وجدان بوده باشد ، شيلر مىگويد : « پس من به تقواى واقعى نرسيدهام ، زيرا هنوز خوشى وجدان خودم را مىخواهم » .
مگر اين كه بگوييم : مقصود كانت از ارضاى وجدان ، آماده كردن عامل لذت براى وجدان از نظر به جريان انداختن وجدان در مسيرى است كه طبيعتش اقتضا مىكند وطبيعت وجدان انجذاب به واقع است ، نه به به خود آمدن وباليدن به انجذاب . اين كه بنشينى و كارى انجام ندهى ، اين همان سيرت پليد ناز جويان تن پرور است ومىدانيم كه .
عشق كار نازكان نرم نيست
عشق كار پهلوان است اى پسر
و اگر بخواهى هدفى در كار وكوشش نداشته باشى ، اين هم كه ضد منطق گفتار وكردار آدمى است . پس چه بايد كرد ؟ زيرا جلال الدين منكر هدف گيرىهاى نسبى ومطلق نمىتواند بوده باشد . پس به اين نتيجه مىرسيم كه انسان راهرو نبايد وصول به آن هدفها را وسيلهء لذت جويى قرار بدهد و با هر قدمى كه برمىدارد ، يكى از جهات من خود را بيارايد و به قول ابن سينا با آن آرايش به خود بيايد ولذتى ببرد اگر انسان راهرو كمترين غفلت در اين راه حساس داشته باشد ، زنجير خود خواهى به دست و پايش مىپيچد و سر از مكتب اپيكور درمىآورد ، و با آگاهى به خوبى مىتواند احساس كند كه گامهاى متعالى او از منطقهء ارزشهاى شايسته ولذت بخش بر كنار بوده و در منطقهء ضرورتها وبايستگىها حركت مىكند و مانند تنفس از هوا واستفاده از آب براى ادامه حيات مىباشد كه از حيطهء خود خواهى ميخكوب كننده به كلى دور و بر كنار است .