خود طبيعى بلند پرواز شما را بر مىآورد ، آن بالا رفتن را مىگويم كه مانند تبدل نى به شكر است ، بالا رفتنى كه حيات تكاملى روح شما را تأمين مىكند .
روز گشتى پاى بوسش گشته ما
زان كه بودى پاكش از گل هر دو پا
126 - دست و پاى گل آلود و به لجن فرو رفته را بوسه گاه مردم قرار ندهيد .
پس غذاى عاشقان باشد سماع
كه در او باشد خيال اجتماع
قوّتى گيرد خيالات ضمير
بلكه صورت گردد از بانگ صفير
127 - موسيقى براى شوراندن خيالات وتجسيم حقيقت عينى به وسيلهء عوارض آن است و اين خاصيت دليلى روشن براى فرار انسان از واقعيتها به وسيلهء موسيقى است .
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنيست
صورت است از جان خود او بىچاشنيست
زينت او از براى ديگران
باز كرده بىهده چشم و دهان
اى تو در پيكار خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
128 - خود اكثريت افراد انسانى مستند به خويشتن نيست ، اينان براى تامين زيبا جويى يكديگر زندگى مىكنند نه بر مبناى روح اشتراك در حيات كلى انسانيت .
ساجد ومسجود از جان بىخبر
ديده از جان جنبشى واندك اثر
129 - وقتى كه مورد پرستش چيزى يا كسى جز خدا باشد ، سجده كننده اش از حيات حقيقى محروم است .
حرص كارت را بياراييده بود
حرص رفت وماند كار تو كبود
130 - حرص وطمع اشياء را مىآرايد وفريبا مىسازد .
كعبه را كه هر دمى عزّى فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز آب و سنگ نيست
ليك در بناش حرص وجنگ نيست
131 - عظمت معابد كه در روى زمين بر پا مىشود ناشى از اخلاص بنيانگذاران آنهاست .