اين دنيا قرآنى نمانده است مگر اين كه آب طلاهاى حاشيه اش را به صورتت چسبانيدهاى ابليس تو خودت هستى با سپاهيان گروه گروهت ( 1 ) با من چكار دارى ، مرا رها كن اى پير زن پاى به لب گور ( 2 ) تا كى حاشيهء طلايى قرآنها را براى رنگين كردن رويت به رنگ سيب ، خواهى دزديد ؟ تو هم اى انسان خود پرست و خود نما كه از جمال ودانش ومعرفت درونى محرومى ، تا كى سخنان مردان خدا را دزديده و به خود چسبانيده و در معرض فروش خواهى گذاشت ؟ تو خود مىبينى كه اين همه رنگهاى عاريتى كه بر خود بستهاى رويت را گلگون نمىكند و شاخه هاى خشكى را كه بر درخت وجودت پيوند مىزنى ، كار شاخه زندهء درخت را انجام نخواهد داد . اين را بدان كه هر چه بكوشى و خود را بيارايى . -
عاقبت چون چادر مرگت رسد
از رخت اين عشرها اندر فتد
چون كه آيد خيز خيزان رحيل
گم شود زان پس فنون قال وقيل
جهان خاموشى به سراغت آيد و دستور ايست به تو مىدهد ، واى بر حال تو كه آن روز براى خود انيس ومونسى نخواهى داشت . از هم اكنون -
صيقلى كن يك دو روزى سينه را
دفتر خود ساز آن آيينه را
زيرا -
كه ز سايهء يوسف صاحب قران
شد زليخاى عجوز از نو جوان
اگر سينهء خود را صيقلى كنى ، بار ديگر حيات به روى تو مىخندد و از زير رو پوش خزان زندگى بهار پر طراوتى را در هستى تو مىنماياند -
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل بر سر كشى اى مرغ خوش خوان غم مخور
و آن گاه مزاج برد العجوزى تو به خورشيد تموز مبدل مىگردد ، چنان كه از
هامش
( 1 ) خميس به اعتبار تقسيم لشكر به پنج گروه : مقدمه ، قلب ، ميمنه ، ميسره ، ساقه گفته مىشود . .
( 2 ) شيخ وكهل وفانى ويفن وهرم سالخوردهء مرد را مىگويند . حيز بون وعجوز وشهله ودرد بيس ، نامهايى براى سالخوردگان زن مىباشد و هر يك از نامهاى مزبور به دورهاى از آغاز پيرى گرفته تا پايان آن اصطلاح شده است . .