مدفوعاتش را در آن خانه بريزد . صاحب خانه گفت : آهاى ، چه مىكنى ؟ گدا گفت : مىخواهم در اين ويرانه خودم را فارغ كنم ، زيرا در اين جا كه زمينه ى زندگى وجود ندارد ، خرابه ايست كه براى دفع مدفوع بسيار مناسب است .
حال ، تو اى بىهمه چيز ، نه باز شكارى دست آموز هستى ، نه طاوس زيبا كه نقش ونگارت چشمهاى مردم را روشن كند .
طوطى هم كه نيستى تا به تو قندى بدهند وسخنان نمكين تو را بشنوند .
تو آن بلبل خوش نوا هم نيستى كه در چمنها ولاله زارها ترانه خوانىها سردهى ورمز عشق الهى را به گوش آدميان بخوانى .
آيا تو هدهدى كه وظيفهء نامه رسانى به عهده بگيرى و از اين راه كارى صورت بدهى ؟ ارزش حيات تو را با لكلك بىوطن هم نتوان قياس كرد كه در زمستان رهسپار هندوستان و در تابستان راهى تركستان مىگردد .
اصلًا معلوم نيست تو در كدامين بازار زندگى جا دارى و براى چه كسى حاضر مىشود تو را بخرد جنس تو شناخته شده نيست كه از كدامين پرندگانى و تو را با كدامين غذا مىتوان مخلوط كرد آخر از اين دكان ومكسب پوچ وخيالى گامى چند فراتر گذار ، باشد كه راهى به جايگاه عرضهء فضل الهى پيدا كنى كه جان و مال به خدا وا گذار كنى و در عوض لقاء الله باز ستانى ، آن كالاهايى را كه مردم به جهت پوسيدگى وكهنه گى مورد اعتنا قرار نمىدهند ، خداى كريم آنها را مىخرد - او خدايى است كه هيچ سكهء ناچيز وقلب را برنمىگرداند ، زيرا مقصودش از خريدن سود نيست .
لطف واقبال الهى بر بندگانش حدى ندارد ، مايوس مباش وبرو بسوى داستان كمپير .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 472
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧٢