( ( 1287 ) ) صيقلى كن يك دو روزى سينه را
دفتر خود ساز آن آيينه را
( ( 1288 ) ) كه ز سايهء يوسف صاحب قران
شد زليخاى عجوز از نو جوان
( ( 1289 ) ) مىشود مبدل به خورشيد تموز
آن مزاج بارد برد العجوز
( ( 1290 ) ) مىشود مبدل ز سوز مريمى
شاخهء خشكى به نخل خرّمى
( ( 1291 ) ) اى عجوزه چند كوشى با قضا
نقد جو اكنون رها كن ما مضى
( ( 1292 ) ) چون رخت را نيست در خوبى اميد
خواه نه گلگونه وخواهى مديد
« وهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا 19 : 25 . » ( 1 ) ( وشاخهء درخت را به طرف خود بلرزان ، خرماى تازه براى تو بريزد . )
تفسير ابيات
اكنون به داستان آن پير زن برمىگردم و اين رموز را كه پايان ندارد رها مىكنم . در همسايهء آن پير زن جشنى گرفته بودند . از قضا پير زن هم به آن جشن دعوت شده بود . وقتى كه آن پير زن بيمناك از بىاعتنايى مردم به قيافه اش ، خواست به آن جشن برود ، آيينهاى پيش رويش گذاشت و به آرايش سر وصورتش پرداخت . با نيت زيبا نمودن خود از روى تبهكارى رنگ قرمز به صورتش مىماليد و هر چه مىكوشيد كه سفره پر چروك صورتش را بپوشاند ، نمىتوانست .
آب طلاهاى حاشيهء قرآن را مىكند و به صورتش مىچسبانيد ، باشد كه چروكهاى صورتش مخفى شود ونگين حلقه زيبايان گردد .
آب طلاهاى زيادى از حاشيهء قرآن بركند و به صورتش چسبانيد ، ولى همين كه چادر را بسر مىكرد ، آن آب طلاها مىافتاد . و چون اين چسباندن و افتادن تكرار گشت صد لعنت بر شيطان فرستاد . در همان موقع شيطان مجسم شد وگفت : اى كمپير زشت كه گلهاى جوانيت به دست خزان پيرى با خاك تيرهء گذشت روزگاران يكسان شده است ، من در تمام عمرم چنين كارى را جز از تو زن نابكار نديده و در باره اش نينديشيدهام - پتيارهء نابكار ، تخم آرزوهاى خنده دار در رسوايىها مىكارى و در
هامش
( 1 ) سوره مريم ، آيهء 25 . .