ولى عشق شوهر وحرص به داشتن جفت هم چنان آرامش از دلش مىگرفت . اين پير زن روزگارش به باد گردش روز و شب رفته ، با اشتياق تند وتيز در پى شوهر كردن بود ، بادام پاره اش دنبال صيد مىگشت مرغى بود كه نابهنگام بانگ درآورده وراهروى بود كه بىراهه در پيش گرفته بود . نه اسبى داشت و نه پايى ، ولى عاشق تاختن در ميدان به نى زدن عشق مىورزيد ، نه لبى داشت و نه سرنايى خداوند حرص را در پيرى براى جهودان نيز نصيب نكند ، اين حرص شقاوت جانكاهى است كه وى بردارندهء او .
موقعى كه سگ پير مىشود ودندانهايش مىريزد ، ديگر با مردم كارى نداشته سراغ سرگين مىگيرد ، ولى در اين سگان شصت ساله بنگر كه هنوز عاشق دل باختهء فرج و طلا هستند وحرصشان دم بدم از نسل سگ هم افزونتر مىگردد با چنين زندگانى كه تنها مايه دوزخ وسلاخى قصابان غضب است ، اگر بگويى : عمرت دراز باد ، دل خوش مىشود و از خنده دهان باز مىكند و آن تيره بخت چنين نفرين نكبت آور را دعا مىپندارد نه ديدهاى باز مىكند و نه سرى بالا مىبرد .
اگر اين در خواب رفتگان ، يك سر موى از رستاخيزى كه در انتظار آنان است مىديدند ، در پاسخ آن گوينده ، مىگفتند : چنين عمر دراز از آنِ تو باد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 465
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٥