تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
در بيان حكايت كمپير نود ساله كه روى زشت خود را گلگونه مىاندود وپذيرا نمىآمد
( ( 1222 ) ) بود كمپيرى نود ساله كلان پر تشنج روى ورنگش زعفران ( ( 1223 ) ) چون سر سفره رخ او تو به تو ليك در وى بود مانده عشق شو ( ( 1224 ) ) ريخت دندانها و مو چون شير شد قد كمان و هر حسش تغيير شد ( ( 1225 ) ) عشق شوى وشهوت وحرصش تمام صيد خواه وپاره پاره گشته دام ( ( 1226 ) ) مرغ بىهنگام و راه بىرهى آتشى پر در بن ديگ تهى ( ( 1227 ) ) عاشق ميدان واسب و پاى نه عاشق زمر و لب وسرناى نه ( ( 1228 ) ) حرص در پيرى جهودان را مباد اى شقيّى كش خدا اين حرص داد ( ( 1229 ) ) ريخت دندانهاى سگ چون پير شد ترك مردم كرد و سرگين گير شد ( ( 1230 ) ) اين سگان شصت ساله نگر هر دمى دندان سگشان تيزتر ( ( 1231 ) ) پير سگ را ريخت پشم از پوستين اين سگان پير اطلس پوش بين ( ( 1232 ) ) عشقشان وحرصشان در فرج وزر دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر ( ( 1233 ) ) زين چنين عمرى كه مايهء دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است ( ( 1234 ) ) چون بگويندش كه عمر تو دراز مىشود دل خوش دهانش از خنده باز ( ( 1235 ) ) اين چنين نفرين دعا پندارد او چشم نگشايد سرى برنارد او ( ( 1236 ) ) گر بديدى يكسر موى از معاد اوش گفتى كاين چنين عمر تو باد

تفسير ابيات

پير زنى نود ساله كه گذشت ساليان دراز رويش را پر چروك ورنگش را زرد كرده بود . صورتش مانند سفره‌اى تو در تو و خالى بود كه از همهء خواسته هاى حياتش عشق به شوهر در آن سفره به يادگار مانده بود . دندانهايش ريخته ، موى سر وابروانش مانند شير سپيد ، قامتش چون كمان خميده و تمام حواسش دگرگون گشته ،