در بيان سؤال سايل از صاحب خانه و جواب او را بر سبيل طنز
( ( 1250 ) ) سايلى آمد به سوى خانه اى
خشك نانى خواست با تر نانه اى
( ( 1251 ) ) گفت صاحب خانه نان اين جا كجاست
خيرهاى اين نى دكان نانواست
( ( 1252 ) ) گفت آخر پارهء پى هم بياب
گفت اين جا نيست دكان قصاب
( ( 1253 ) ) گفت مشتى آرد دهاى كدخدا
گفت پندارى كه هست اين آسيا
( ( 1254 ) ) گفت بارى آب ده از مكرعه
گفت نى نى نيست جويا مشرعه
( ( 1255 ) ) هر چه او درخواست از نان تا سپوس
چربكى مىگفت ومىكردى فسوس
( ( 1256 ) ) آن گدا دررفت ودامن دركشيد
واندر آن خانه به حسبت خواست ريد
( ( 1257 ) ) گفت هى هى ، گفت تن زن اى دژم
تا در اين ويرانه خود فارغ كنم
( ( 1258 ) ) چون در اين جا نيست وجه زيستن
در چنين خانه ببايد ريستن
( ( 1259 ) ) چون نهاى بازى كه گيرى تو شكار
دست آموز شكار شهريار
( ( 1260 ) ) نيستى طاوس با صد نقش و بند
كه به نقشت چشمها روشن كنند
( ( 1261 ) ) هم نهاى طوطى كه چون قندت دهند
گوش سوى نطق شيرينت دهند
( ( 1262 ) ) هم نهاى بلبل كه عاشقوار زار
خوش بنالى در چمن با لاله زار
( ( 1263 ) ) هم نهاى هدهد كه پيكىها كنى
نى چو لك لك كه وطن بالا كنى
در زمستان سوى هندوستان روى
در بهاران سوى تركستان شوى
( ( 1264 ) ) در چه بازارى وبهر چت خرند
تو چه مرغى و تو را با چه خورند
( ( 1265 ) ) زين دكان با مكسبك هين برتر آ
تا دكان فضل الله اشترى
( ( 1266 ) ) كالهاى كه هيچ خلقش ننگريد
از خلاقت ، آن كريم آن را خريد
( ( 1267 ) ) هيچ قلبى پيش او مردود نيست
زان كه قصدش از خريدن سود نيست
بىحد است افضال او آيس مشو
سوى دستان عجوزه باز رو