تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
پيامبرا ، من در همان حالم كه سگ پليدى از خواب برخيزد و خود را شير ببيند ، چطور مىشود ، نه چنان شيرى كه سلاحى در او اثر كند ، بلكه داراى چنان قدرت وهيبتى كه تيغ وپيكان را بشكند ونابودش بسازد ، من حال آن كور بىنوا را دارم كه مانند مار روى شكم بخزد و چشم بگشايد ، ناگهان در گلشن با طراوت خود را ببيند كه بامداد بهارى گلها ورياحينش را مىنوازد . حال آن شخصى را دارم كه از تنگناى چون وچندها رها گردد و در حياتستان بىچونى بيارامد . يك انسان غرق در چونها اكنون مستغرق لا مكان بىچون گشته و در سر سفره‌اى نشسته كه همهء شيران عالم مانند سگان دور آن سفره به دريوزگى نشسته‌اند و انتظار استخوانى از آن سفره بىچونى مىكشند . تو اى انسان بىنوا ، كه در جنابت چون وچندها گرفتارى ، آيهء بىچونى را مخوان ، زيرا اين همان قرآن است كه جز پاكان نبايد دستى به آن بزنند . اما شورش ديگرى در درونم موج مىزند و سر مىكشد ومىگويد :
گر پليدم ور نظيفم اى شهان اين نخوانم ، پس چه خوانم در جهان
تو مرا از روى نصيحت ووعدهء پاداش مىگويى : تا غسل نكرده و پاك نگشته‌اى ، ميان حوض گام مگذار آخر من آن موقع پاك و پاكيزه خواهم گشت كه ميان حوض آب بروم ، زيرا بيرون از حوض جز خاك و سنگ خشك چيزى وجود ندارد . پس من آن گاه شايستهء ورود به درياى بىچون خواهم گشت كه از خشكى چون و چند قدم فراتر گذارم ودامن از آن دريا تر كنم . اگر آبها هم نخواهند پليدىها را زايل كنند ، واى بر مشتاقان پاكىها وحسرت جاويد به حالشان باد . اى ضياء الحق حسام الدين ، تو را مىگويم كه نور ربانى وشعاعهاى سر به بالاى آن ، تو را از شرور پليديهاى طيور به فال حراست مىكند . تو آن خورشيد جهان