در وجود آدمى جان وروان
مىرسد از غيب چون آب روان
هر زمان از غيب نو نو مىرسد
وز جهان تن برون شو مىرسد ( 1 ) عقل جزو از كل پذيرا نيستى
گر تقاضا بر تقاضا نيستى
چون تقاضا بر تقاضا مىرسد
موج آن دريا به اين جا مىرسد ( 2 ) قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش
متصل گردان به درياهاى خويش
قطرهء علم است اندر جان من
وا رهانش از هوا وز خاك تن
پيش از آن كاين خاكها خسفش كند
پيش از آن كاين بادها نشفش كند
گرچه چون خسفش كند تو قادرى
كش از ايشان وا ستانى وا خرى
گر درآيد در عدم يا صد عدم
چون بخوانيش او كند از سر قدم
صد هزاران ضد ، ضد را مىكشد
بازشان حكم تو بيرون مىكشد
از عدمها سوى هستى هر زمان
هست يارب كاروان در كاروان
باز از هستى روان سوى عدم
مىروند اين كاروانها دم به دم
خاصه هر شب جمله افكار وعقول
نيست گردد جمله در بحر نغول
باز وقت صبح آن اللهيان
سر زنند از بحر همچون ماهيان
در خزان بين صد هزاران شاخ و برگ
در هزيمت رفته در درياى مرگ
باز فرمان آيد از سالار ده
مر عدم را كان چه خوردى باز ده
اى برادر يك دم از خود دور شو
با خود آى وغرق بحر نور شو
اى برادر عقل يك دم با خود آر
دم بدم در تو خزان است وبهار
باغ دل را سبز وترّ و تازه بين
پر ز غنچهء ورد وسرو وياسمين ( 3 )
چند مطلب مهم در ابيات فوق در بارهء واقعيت پايدار در پشت حركت وتحول هستى ديده مىشود كه به طور اختصار بررسى مىكنيم :
هامش
( 1 ) دفتر اول ، ب 54 تا 57 . .
( 2 ) دفتر اول ، 48 و 49 . .
( 3 ) دفتر اول ، ص 39 ب 15 تا ب 30 . .