و انسان وجود دارد و انسان خود وجهان را براى خويشتن به عنوان واقعيت مطرح مىكند ، اين واقعيت هر چه باشد و در هر سرعتى از تحول وگرديدن كه فرض شود ، موقعى كه در ذهن انسانى منعكس ودريافت مىگردد ، دريافت كنندهء آن واقعيت هر چه باشد [ ذهن ، روح ، تشكيلات مخصوص اعصاب ، من و غير ذلك ] جزئى از حركت وگرديدن واقعيت قرار نمىگيرد ، به طورى كه جزئى از دريافت كننده ، جزئى از واقعيت متحرك دريافت شده ، را درك كند و جزء ديگرى از آن دريافت كننده جزء ديگرى از واقعيت را درك نمايد . لازمهء قطعى اين مشاهده اين است كه همهء حركتها وتحولها كه در جهان واقعى چه درونى و چه برونى در جريان است ، در دريافت كنندهء ما فوق حركت وسكون منعكس مىشود . اين مشاهدهء علمى هم اگر چه به طور مستقيم وجود حقيقت پايدار را كه حركتها وگرديدنها به آن مستند است ، اثبات نمىكند ، ولى مىتواند انديشهء ما را در بارهء استناد حركت به حقيقت پايدار عميقتر نمايد ونخست امكان قرار گرفتن جهان متحول را در عامل يا جهان غير متحول اثبات نمايد . با پذيرش اين امكان مىتوانيم قدمى فراتر نهاده بگوييم : اگر كسى در مفهوم حركت وتحول رابطهء « اين از آن است » را در دقيقترين معنايش بپذيرد ، يعنى قبول كند كه هيچ نقطهاى از نقاط تحول وحركت بدون علت و عامل قبلى امكان پذير نيست ، مجبور است كه حقيقت پايدار را در ما فوق نقاط تحول تصديق نمايد ، زيرا عدم پذيرش عامل ما فوق با عدم امكان نقطهء ساكن وپايدار در خود جويبار طبيعت متحرك كه [ پيدا نكردن ثابت به خوبى آن را اثبات كرده است ] به انكار خود حركت مىانجامد .
محصول اين بحث به طور مختصر اين است كه چون ذات مادهء جهان طبيعت نمىتواند از خود طبيعت وجريان آن تجريد شده و در وضعى وجايى از هستى قرار بگيرد وتحولها را به وجود بياورد ، لذا بايستى آن حقيقت پايدار در موقعيت بالاتر از طبيعت فرض شود كه حركت وتحول مستند به او بوده باشد زيرا نمودهايى كه به طور ثابت از جهان در حال تحول در ذهن ما منعكس مىشود ، وجلال الدين با بيان بسيار عالى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 374
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧٤