( ( 931 ) ) كز ذنب پرهيز كن هين هوشدار
تا نگردى تو سيه رو ديگوار
( ( 932 ) ) ابر را هم تازيانهء آتشين
مىزند هان كه چنين رويى چنين
( ( 933 ) ) بر فلان وادى به بار اين سو مبار
گوشمالش مىدهد كه گوش دار
( ( 934 ) ) عقل تو از آفتابى بيش نيست
اندر آن فكرى كه نهى آمد مايست
( ( 935 ) ) كژ منهاى عقل تو هم گام خويش
تا نيايد آن كسوف رو به پيش
( ( 936 ) ) چون گنه كمتر بود نيم آفتاب
منكسف بينى ونيمى نور تاب
( ( 937 ) ) كه به قدر جرم مىگيرم تو را
اين بود تقدير در داد وجزا
( ( 938 ) ) خواه نيك وخواه بد فاش وستير
بر همه اشيا سميعيم وبصير
( ( 939 ) ) زين گذر كن اى پدر نوروز شد
خلق از اخلاق خوش بد فوز شد
( ( 940 ) ) باز آمد شاه ما در كوى ما
باز آمد آب جان در جوى ما
( ( 941 ) ) مىخرامد بخت ودامن مىزند
نوبت توبه شكستن مىزند
( ( 942 ) ) توبه را بار دگر سيلاب برد
فرصت آمد پاسبان را خواب برد
( ( 943 ) ) هر خمارى مست گشت وباده خورد
رخت را امشب گرو خواهيم كرد
( ( 944 ) ) زان شراب لعل ولعل جانفزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
( ( 945 ) ) باز خرّم گشت مجلس دل فروز
خيز ودفع چشم بد اسپند سوز
( ( 946 ) ) نعرهء مستانه خوش مىآيدم
تا ابد جانا چنين مىبايدم
( ( 947 ) ) نك هلالى با بلالى يار شد
زخم خار او گل وگلزار شد
( ( 948 ) ) گر ز زخم خار تن غربال شد
جان وجسمم گلشن اقبال شد
( ( 949 ) ) تن به پيش زخم خار آن جهود
جان من مست و خراب آن ودود
( ( 950 ) ) بوى جانى سوى جانم مىرسد
بوى يار مهربانم مىرسد
( ( 951 ) ) از سوى معراج آمد مصطفى
بر بلالش حبذا يا حبذا
« لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وهُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ 42 : 11 » ( 1 ) ( كسى نظير و مانند او نيست واو شنوا وبينا است )
هامش
( 1 ) سوره الشورى ، آيهء 11 . .