( ( 908 ) ) گر به در انبانم اندر دست عشق
يك دمى بالا و يك دم پست عشق
( ( 909 ) ) او همىگرداندم بر گرد سر
نى به زير آرام دارم نه زبر
( ( 910 ) ) عاشقان در سيل تند افتاده اند
بر قضاى عشق ، دل بنهاده اند
( ( 911 ) ) همچو سنگ آسيا اندر مدار
روز و شب گردان ونالان بىقرار
( ( 912 ) ) گردشش بر جوى جويان شاهد است
تا نگويد كس كه آن جو راكد است
( ( 913 ) ) گر نمىبينى تو جو را در كمين
گردش دولاب گردونى ببين
( ( 914 ) ) چون قرارى نيست گردون را از او
اى دل اختروار آرامى مجو
( ( 915 ) ) گر زنى در شاخ دستى كى هلد
هر كجا پيوند سازى بگسلد
( ( 916 ) ) گر نمىبينى تو تدبير قدر
در عناصر گردش وجوشش نگر
( ( 917 ) ) زان كه گردشهاى آن خاشاك و كف
باشد از غليان بحر با شرف
( ( 918 ) ) باد سرگردان ببين اندر خروش
پيش امرش موج دريا بين به جوش
( ( 919 ) ) آفتاب و ماه دو گاو خراس
گرد مىگردند ومىدارند پاس
( ( 920 ) ) اختران هم خانه خانه مىدوند
مركب هر نحس وسعدى مىشوند
( ( 921 ) ) اختران چرخ گر دورند هى
وين حواست كاهلند وسست پى
( ( 922 ) ) اختران چشم و گوش وهوش ما
شب كجايند و به بيدارى كجا ؟
( ( 923 ) ) گاه در سعد ووصال ودل خوشى
كاه در نحس وفراق وبىهشى
( ( 924 ) ) ماه گردون چون درين گرديدن است
گاه تاريك وزمانى روشن است
( ( 925 ) ) گه بهار وصيف همچون شهد و شير
گه سياستهاى برف وزمهرير
( ( 926 ) ) چون كه كليات پيش او چو گوست
سخره و سجده كن چوگان اوست
( ( 927 ) ) تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار
پيش حكمش چون نباشى بىقرار
( ( 928 ) ) چون ستورى باش در حكم امير
گه در آخر حبس و گاهى در مسير
( ( 929 ) ) چون كه بر ميخت ببندد بسته باش
چون گشايد چابك وبرجسته باش
( ( 930 ) ) آفتاب ار بر فلك كژ مىجهد
در سيه رويى كسوفش مىدهد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 346
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤٦