قصهء بلال حبشى وشوق او ورنجانيدن خواجه او را و معلوم كردن صديق حال او را
( ( 888 ) ) تن فداى خار مىكرد آن بلال
خواجه اش مىزد براى گوشمال
( ( 889 ) ) كه چرا تو ياد احمد مىكنى
بندهء بد ، منكر دين منى ؟
( ( 890 ) ) مىزد اندر آفتابش او به خار
او احد مىگفت بهر افتخار
( ( 891 ) ) تا كه صديق آن طرف بر مىگذشت
آن احد گفتن به گوش او برفت
( ( 892 ) ) چشم او پر آب شد دل پر عنا
زان احد مىيافت بوى آشنا
( ( 893 ) ) بعد از آن خلوت بديدش پند داد
كز جهودان خفته مىدار اعتقاد
( ( 894 ) ) عالم السر است پنهان دار كام
گفت كردم توبه پيشت اى همام
( ( 895 ) ) روز ديگر از پگه صديق تفت
آن طرف از بهر كارى مىبرفت
( ( 896 ) ) باز احد بشنيد وضرب زخم خار
برفروزيد از دلش شور وشرار
( ( 897 ) ) باز پندش داد وباز او توبه كرد
عشق آمد توبهء او را بخورد
( ( 898 ) ) توبه كردن زين نمط بسيار شد
عاقبت از توبه او بيزار شد
( ( 899 ) ) فاش كرد اسپرد تن را در بلا
كاى محمد ، اى عدوّ توبه ها
( ( 900 ) ) اى تن من وى رگ من پر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد در او
( ( 901 ) ) توبه را زين پس ز دل بيرون كنم
از حيات خلد توبه چون كنم ؟
( ( 902 ) ) عشق قهار است و من مقهور عشق
چون قمر روشن شدم از نور عشق
( ( 903 ) ) برگ كاهم پيش تو اى تند باد
من چه دانم تا كجا خواهم فتاد
پيش چوگانهاى حكم كن فكان
مىدويم اندر مكان ولا مكان
( ( 904 ) ) گر هلالم ور بلالم مىدوم
مقتدى بر آفتابت مىشوم
( ( 906 ) ) با قضا هر كاو قرارى مىدهد
ريشخند وسبلت خود مىكند
( ( 907 ) ) كاه برگى پيش باد آنگه قرار
رستخيزى وانگهانى فكر كار