تا فزايد در جهاد وكوشش او
تا ميسر گرددش ديدار هو
اهل دل همچون كه جو در وى روان
بىدويى يك گشته در درياى جان
( ( 820 ) ) هى ز چه معلوم گردد اين ز بعث
بحث را كم جو ، كن اندر بعث بحث
( ( 821 ) ) شرط روز بعث اول مردن است
زان كه بعث از مرده زنده كردن است
( ( 822 ) ) جمله عالم زين غلط كردند راه
كز عدم ترسند و آمد آن پناه
( ( 823 ) ) از كجا جوييم علم از ترك علم
از كجا جوييم سلم از ترك سلم
( ( 825 ) ) هم تو تانى كرد يا نعم المعين
ديدهء معدوم بين را هست بين
( ( 826 ) ) ديدهاى كاو از عدم آمد پديد
ذات هستى را همه معدوم ديد
( ( 827 ) ) اين جهان منتظم محشر بود
گر دو ديده مبدل وانور شود
( ( 828 ) ) زان نمايد آن حقايق ناتمام
كه بر اين خانان بود فهمش حرام
( ( 829 ) ) نعمت جنات خوش بر دوزخى
شد محرّم گرچه حق آمد سخى
( ( 830 ) ) در دهانش تلخ گردد شهد خلد
چون نبود از وافيان عهد خلد
( ( 831 ) ) مر شما را نيز در سوداگرى
دست كى جنبد چو نبود مشترى
( ( 832 ) ) كى نظاره اهل به خريدن بود
آن نظاره گول گرديدن بود
( ( 833 ) ) پرس پرسان كاين به چند و آن به چند
از پى تغيير وقت وريشخند
( ( 834 ) ) از ملولى كاله مىخواهد ز تو
نيست آن كس مشترى وكاله جو
( ( 835 ) ) كاله را صد بار ديد وباز داد
جامه كى پيمود او پيمود باد
( ( 836 ) ) كو قدوم وكرّ وفرّ مشترى ؟
كو مزاج گنگلىّ وسرسرى ؟
( ( 838 ) ) در تجارت نيستش سرمايه اى
پس چه شخص زشت او چه سايه اى
( ( 839 ) ) مايه در بازار اين دنيا زر است
مايه آن جا عشق و دو چشم تر است
( ( 840 ) ) هر كه او بىمايه در بازار رفت
عمر رفت وباز گشت او خام وتفت
( ( 841 ) ) هى كجا بودى برادر ؟ هيچ جا
هى چه پختى بهر خوردن ؟ هيچ با
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 327
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢٧