تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
قضيه اين است كه ماهيت انسان طورى تعبيه شده است كه هر لحظه‌اى از آگاهى اگر چه به نظر ناچيز بنمايد ، به موجوديت روانى او مىافزايد و در حقيقت هر آگاهى به منزلهء اضافه شدن يك انسان به انسان است ، اضافه دو ، سه ، چهار ، پنج آگاهى به انسان موجب مساوى بودن آن انسان با دو ، سه ، چهار ، پنج انسان مىگردد ، اگر چه در ميان مشتى گوشت واستخوان و پوست يك انسان پيچيده شده است . مگر نه اين است كه هر آگاهى قيافهء مخصوصى از جهان هستى را براى انسان مىنماياند . مگر نه اين است كه هر نمايشى از قيافهء مخصوصى از جهان ، مغز آدمى را به حركت وفعاليت بيشترى وادار مىكند و تا آن قيافه را مانند جزئى از خود قرار ندهد آرام نمىگيرد . نهايت امر اين است كه حقوقهاى خشك ومقررات و رسوم خشكتر وصورتگرى نابجاى انسان در بارهء خويش است كه نمىگذارد آگاهى وهشيارى به صلاح انسانها تمام شود و بلكه موجب آن مىشود كه اين جملهء مرگزاى را تكرار كند كه : خرم دلى كه كره آمد الاغ رفت
( ( 819 ) ) اين دويى اوصاف ديدهء احول است ور نه اوّل آخر ، آخر اوّل لست هين گذر از نقش خم در خم نگر كاندر او بحريست بىپايان و سر
اول و آخر مانند پيش و پس و نزديك و دور وكم و زياد از اوصاف ابعاد مادى است اساسىترين عامل فشار وتنگى معلومات ما در بارهء هستى از همين اوصاف رو بناى عالم مادى ناشى مىشود كه بر مغز ما آدميان مسلط شده ونمىگذارند گامى از آن اوصاف والاتر بگذاريم ، ساختمان و وسائل كار مغز ما طورى تعبيه شده است كه زمان را لحظه‌اى پس از لحظه‌اى درك مىكنيم ولحظهء گذشته را اول ولحظهء بعدى