تمثيل حريص بر دنيا به مورى نابيننده رزاقى حق وخزاين رحمت او را كه به دانهاى از خرمنى مىكوشد ووسعت آن خرمن را نمىبيند
( ( 806 ) ) مور بر دانه از آن لرزان شود
كاو ز خرمنهاى پر اعمى بود
( ( 807 ) ) مىكشد يك دانه را از حرص وبيم
چون نمىبيند چنان چاش عظيم
( ( 808 ) ) صاحب خرمن همىگويد كه هى
اى ز كورى پيش تو معدوم شىء
( ( 809 ) ) تو ز خرمنهاى ما آن ديده اى
كاندر آن دانه به جان پيچيده اى
( ( 810 ) ) اى به صورت ذره ، كيوان را ببين
مور لنگى رو سليمان را ببين
( ( 811 ) ) تو نهاى اين جسم ، بل آن ديده اى
وا رهى از جسم گر جان ديده اى
( ( 812 ) ) آدمى ديدست و باقى لحم و پوست
هر چه چشمش ديده است آن خير اوست
( ( 813 ) ) كوه را غرقه كند يك خم زنم
منفذى گر باز باشد سوى يم
( ( 814 ) ) چون به دريا راه شد از جان خم
خمّ با جيحون برآرد اشتلم
( ( 815 ) ) زين سبب قل گفتهء دريا بود
گرچه نطق احمدى گويا بود
( ( 816 ) ) گفتهء او جمله درّ بحر بود
كه دلش را بود در دريا نفوذ
( ( 818 ) ) چشم حس افسرده بر نقش قمر
تو قمر مىبينى واو مستقر
( ( 819 ) ) اين دويى اوصاف ديدهء احول است
ور نه اوّل آخر ، آخر اوّل است
هين گذر از نقش خم در خم نگر
كاندر او بحريست بىپايان و سر
پاك از آغاز و آخر آن عذاب
مانده محرومان ز قهرش در عذاب
اين چنين خم را تو دريا دان يقين
زنده از وى آسمان وهم زمين
بلكه وحدت گشته او را در وصال
شد خطاب او خطاب ذو الجلال
بعد از آن گويد حقم منصوروار
تا شود بر دار شهرت او سوار
تا چنين سِرّ در جهان ظاهر شود
مقبل اندر جستجو ماهر شود