وقتى كه مىگويى : در اين جا سيبى وجود ندارد ، مسلما سيب را به عنوان حقيقتى كه در پهنهء هستى وجود دارد ، پذيرفته ووجودش را در آن جاى معين نفى مىكنى .
پس در فرض مزبور موجود مثبتى به عنوان سيب در ذهن تو منعكس است . همچنين اگر بخواهى وجود چيزى را به طور مطلق نفى كنى ، مثلًا آدمى را كه 81 سر دارد ، در اين صورت نيز آدمى با وضع نوعى معمولى كه داراى يك سر است وبندرت دو سر متصل بيك بدن پيدا مىشود ، در ذهن تو به عنوان آئينهء نشان دهندهء واقع مثبت است .
اگر خواستى واقعيت خدا را نفى كنى ، مسلما واقعيت مثبت براى تو مطرح است كه در عالم هستى آن را مشاهده مىكنى .
و اگر واقعيت را بىنياز از علت و ما فوق حركت وسكون وزمان ووابستگىها تصور كنى ، در اين صورت با نفى خدا بالضروره خداى ديگرى را اثبات كردهاى كه در نظر تو مىتواند خداوندى خدا را در ذهن تو ثابت كند . اين مطلب شبيه به همان اصل است كه وايتهد مىگويد : « كه پيرامون هر قضيهء مشكوكى يك عده قضاياى يقينى وجود دارد » .
ب - جلال الدين مىخواهد بگويد : اگر تو واقعا داراى قدرت وانديشهء صحيح وتابناك هستى ، نفىها را براى اثبات به كار ببر . نمىگويم نبايد هيچ قضيهء منفى به ذهنت خطور كند ، بلكه مىگويم : عاشق نيست ونمىشود وامكان ندارد وحقيقت ندارد ونمىدانم ونخواهم دانست ، مباش ، بلكه بدان جهت كه تو موجود مثبتى هستى و در جهان مثبت زندگى مىكنى وسرمايهء پيشرفت روانى رو به كمال تو نيز مثبت است وحقايق وموضوعاتى كه انديشه وسرمايهء وجودى تو به وسيلهء آنها بارور مىگردد - همه و همه مثبت است ، تو روى چه علت اين همه مثبتها را با بيمارى روانى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 240
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٠