( ( 611 ) ) غير آن جعد نگار مقبلم
گر دو صد زنجير آرى بگسلم
( ( 612 ) ) عشق وناموس ، اى برادر راست نيست
بر در ناموس اى عاشق مايست
( ( 613 ) ) وقت آن آمد كه من عريان شوم
نقش بگذارم سراسر جان شوم
( ( 614 ) ) اى عدوّ شرم وانديشه بيا
كه دريدم پردهء شرم وحيا
( ( 615 ) ) اى ببسته خواب وجان از جادويى
سخت دل يارا كه در عالم تويى
( ( 616 ) ) هين گلوى صبر گير ومىفشار
تا خنك گردد دل عشق اى سوار
( ( 617 ) ) تا نسوزم كى خنك گردد دلش
اى دل ما خاندان ومنزلش
( ( 618 ) ) خانهء خود را همىسوزى بسوز
كيست آن كس كه بگويد لا يجوز
( ( 619 ) ) تا بسوز اين خانه را اى شير مست
خانهء عاشق چنين اولىتر است
( ( 620 ) ) بعد از اين من سوز را قبله كنم
زان كه شمعم من به سوزش روشنم
( ( 621 ) ) خواب را بگذار امشب اى پدر
يك شبى در كوى بىخوابان گذر
( ( 622 ) ) بنگر آنها را كه مجنون گشته اند
همچو پروانه به وصلت گشته اند
( ( 623 ) ) بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق
اژدهايى گشته گويى حلق عشق
( ( 624 ) ) اژدهايى ناپديد ودلربا
عقل همچون كوه را او كهربا
( ( 625 ) ) عقل هر عطار كاگه شد ازو
طبله ها را ريخت اندر آب جو
( ( 626 ) ) رو كز اين جو برنيايى تا ابد
لم يكن حقاً له كفواً احد
( ( 627 ) ) اى مزوّر چشم بگشا وببين
چند گويى من ندانم آن و اين
( ( 628 ) ) از وباى زرق ومحرومى برآ
در جهان حى وقيومى درآ
( ( 629 ) ) تا نمىبينم همىبينم شود
وين ندانمهات مىدانم شود
( ( 630 ) ) بگذر از مستى و مستى بخش باش
زين تلوّن نقل كن در استواش
( ( 631 ) ) چند نازى تو بدين هستى پست
بر سر هر كوى چندين مست هست
( ( 632 ) ) گر دو عالم پر شود سرمست يار
جمله يك باشند و آن يك نيست خوار
( ( 633 ) ) اين ز بسيارى نيابد خواريى
خوار كه بود ؟ تن پرستى نارئى
گر جهان پوشد ز تاب نور مه
كى كساد آيد برِ صاحب دله
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 237
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٣٧