تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
منفى پرستى مختل مىسازى
( ( 628 ) ) از وباى زرق ومحرومى بر آ در جهان حى وقيومى درآ ( ( 629 ) ) تا نمىبينم همىبينم شود وين ندانمهات مىدانم شود
چون تو در اقيانوس هستى غوطه ورى ، مبادا كفهاى محدود وناپايدار نيستها ونمىدانمها ونمىبينمها از اقيانوس هستى محرومت بسازد . نور وجود در و بام هستى را فروزان نموده است ، تو از شكافهاى ظريف نيستهاى تاريك كه براى متوجه ساختن آدمى به نور مطلق هستى آفريده شده‌اند بهستىهاى وابسته به هستى مطلق بگراى ، نه مانند خفاشان بىنوا آن شكافهاى تاريك را براى خود معبد بسازى و در هجران خورشيد هستى رخت از دنيا بربندى هيچ مىدانيد كه چرا افرادى از انسانها به بيمارى اين ندانم و آن ندانم و اين نيست و آن نيست ، مبتلا مىشوند ؟ پاسخ اين سؤال را جلال الدين بقرار زير مىدهد :
مست را چون دل مزاح انديشه شد اين ندانم و آن ندانم پيشه شد
اين بيمارى از آن مستى آغاز مىشود كه انديشه ها براى دل او مزاح و شوخى و اسباب بازى وخوشى تلقى مىشود وگر نه آدم بيدار كه مىداند براى هستى جدى او انديشهء جدى تعبيه شده است ، لذا در انديشهء واقعى وجدى او اين نيست و آن نيست نمىتواند راه بيابد .