چنان كه دكارت شروع كرد و به مىدانمهاى ديگر رسيد . و ممكن است اين مىدانم از اصول رياضى براى يك متفكر آغاز شود وامكان دارد كه از جهان عينى بروز كند . و اگر كسى به بيمارى اين نمىدانم و آن نمىدانم مبتلا شود ، نه تنها از مىدانمها محروم است ، بلكه نمىدانم او هم كمترين ارزشى ندارد ، زيرا اگر مىدانم در عالم ذهن تحقق پيدا نكند و براى انسان مطرح نگردد ، نفى وسلب آن نيز غير منطقى خواهد بود .
تفسير ابيات
در روزگار گذشته عاشقى بود كه با عشق خود تعهدى داشت . ساليان متمادى اشتياق وصال به زنجيرش كشيده در بازى عشق سوزانش مات معشوق شاهنشاه منش خودش گشته بود .
بارها گفتهايم : كه بالاخره هر جويندهاى يابنده خواهد بود . ودنبال هر صبر وشكيبايى فرج وپيروزى خواهد رسيد . روزى معشوق به عاشق گفت : امشب مىتوانى به وصال من نايل شوى ، بدون اين كه من علنا تو را بخواهم ، امشب به فلان حجره بيا وبنشين ولوبيايى را كه براى تو پختهام تناول كن . مرد با شنيدن نويد وصال وبرآمدن ماه فروزانش از زير گرد ، قربانىها كرد واحسانها داد .
شب را در همان حجره كه وعده شده بود ، انتظارش را كشيد ، ولى چون مدت انتظار به طول انجاميد ، با اميد وعدهء محبوبش در خواب فرو رفت . جاى شگفت است عاشق دل داده و در خواب فرو رفتن پس از نيمه شب يارش از روى صدق وعده از در درآمد وعاشق خود را در خواب ديد . دست برد واندكى از آستين او را دريد و چند عدد گردو هم در جيبش گذاشت كه تو عاشق بالغ نيستى ، تو آن كودكى كه كار تو بازى با گردو است ، سپس برخاست و رفت . بامدادان عاشق بيدار شد وديد آستينش دريده و چند عدد گردو در جيبش گذاشته شده است . در عالمى از انديشه وتاسف واندوه فرو رفت و با خويشتن چنين -
گفت شاه ما همه صدق ووفاست
آن چه بر ما مىرسد آن هم ز ماست
اى دل بىخواب ما زان ايمنيم
چون حرس بر بام چوبك مىزنيم