حكايت آن عاشق كه شب بر اميد وعدهء معشوق بيامد بدان وثاق كه اشارت كرده بود و بعضى از شب را منتظر بود تا خوابش ربود معشوق آمد جيبش را پر گردكان نمود و رفت
( ( 593 ) ) عاشقى بوده است در ايام پيش
پاسبان عهد اندر عهد خويش
( ( 594 ) ) سالها در بند وصل ماه خود
شاه مات ومات شاهنشاه خود
( ( 595 ) ) عاقبت جوينده يابنده بود
كه فرج از صبر زاينده بود
( ( 596 ) ) گفت روزى يار او كامشب بيا
كه بپختم از پى تو لوبيا
( ( 597 ) ) در فلان حجره نشين تا نيم شب
تا بيايم نيمه شب من بىطلب
( ( 598 ) ) مرد قربان كرد ونانها بخش كرد
چون پديد آمد مهش از زير گرد
( ( 599 ) ) شب در آن حجره همىبود انتظار
بر اميد وعدهء آن يار غار
منتظر بنشست وخوابش درربود
اوفتاد وگشت بىخويش وغنود
ساعتى بيدار بد خوابش گرفت
عاشق دل داده را خواب ، اى شگفت
( ( 600 ) ) بعد نصف الليل آمد يار او
صادق الوعدانه آن دلدار او
( ( 601 ) ) عاشق خود را فتاده خفته ديد
اندكى از آستين او دريد
( ( 602 ) ) گردكان چند اندر جيب كرد
كه تو طفلى ، گير اين مىباز نرد
( ( 603 ) ) چون سحر از خواب عاشق بر جهيد
آستين وگردكانها را بديد
( ( 604 ) ) گفت شاه ما همه صدق ووفاست
آنچه بر ما مىرسد آن هم ز ماست
( ( 605 ) ) اى دل بىخواب ما زان ايمنيم
چون حرس بر بام چوبك مىزنيم
( ( 606 ) ) گردكان ما در اين مطحن شكست
هر چه گوييم از غم خود اندك است
( ( 607 ) ) عاقلا چند اين صلاى ماجرا
پند كم ده بعد از اين ديوانه را
( ( 608 ) ) من نخواهم عشوهء هجران شنود
آزمودم چند خواهم آزمود
( ( 609 ) ) هر چه غير شورش وديوانگيست
اندرين ره روى در بىگانگيست
( ( 610 ) ) هين بنه بر پايم آن زنجير را
كه دريدم سلسلهء تدبير را