تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
مگر عدم كه نيستى محض است ، چه مزيت واستحقاق داشت كه لطف الهى درهاى احسان هستى وفيض ربانى را بر رويش گشود . خداوندا ، كرم ربوبى تو بر اين خاك محقر زد وده گوهر حواس ظاهرى وحواس درونى را در نطفهء مرده به وجود آورد وبشر را از چنان مادهء ناچيز بيرون كشيد . اى نور سرفراز ، توبه‌اى كه بىتوفيق تو از سينه برآيد ، چيزى جز ريشخند به توبه نيست ، تو اى فرخ نور سرفراز كه ماه روشنى ، تو به سايهء تو و در تحت سلطهء تست ، اى نور محيط به عالم هستى ، شئون زندگيم در عشق تو ويران ومختل است ، چرا ننالم وچرا گريه ها سر ندهم ؟ تويى كه دلم را با دو انگشت قدرتت مىفشارى . آرى -
چون كه بىتو نيست كارم را نظام بىتو هرگز كار كى گردد تمام
چگونه وكجا بگريزم زيرا گريز از تو گسيختن از سرچشمهء حيات است بىخداوندى تو براى هيچ بنده‌اى وجود ندارد .
جان من بستان تو اى جان را اصول زان كه بىتو گشته‌ام از جان ملول عاشقم من بر فن ديوانگى سيرم از فرهنگ و از فرزانگى
اگر پردهء شرم را بدرم رازهاى پوشيده را فاش بسازم ، آخر تا كى در خلوت خانه صبر ودرد وارتعاش جان بكنم من تا كى مانند فاصلهء مخفى ميان دو پرده يا حاشيه ى نامحسوس در شرم وحيا پوشيده بمانم ، روزى فرا مىرسد كه ناگهان از زير لحاف ورو پوش خواهم جست . اى ياران عزيز ، برخيزيد ، محبوب ما مانند شير ژيان راه ها را به روى ما آهو وشان بست . اكنون چه بايد كرد ؟ .
غير تسليم ورضا كو چاره اى در كف شير نر خون خواره‌اى ؟
او مانند خورشيد است كه خور وخوابى ندارد وروحها را از خواب وخور باز مىدارد ، ومىگويد :
كه بيا من باش يا هم خوى من تا ببينى در تجلى روى من
نگو من روى تو را نديده‌ام ونمىتوانم ببينم ، زيرا -
ار نديدى چون چنين شيدا شدى خاك بودى طالب احيا شدى ؟