تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
چه خيال مىكنى ؟ چه مىگويى ؟ هيچ آرمان وايده آلى در اين دنيا وجود ندارد كه بتواند حلقه هاى زنجير قوانين هستى را از دست و پاى تو بگشايد ، مگر جا بجا كردن تا آن گاه كه عشق الهى به سراغت آيد و تو را در ما فوق آن زنجيرها قرار بدهد و به اين احساس وادارت كند كه تو آن نيرومندى كه مىتوانى زنجيرهاى قوانين هستى را براى ارتقاء واعتلاى خود به كار ببندى -
امانى نيست جان را در جز عشق ميان عاشقان بايد خزيدن امان هر دو عالم عاشقان راست چنين كردند وقت آفريدن ( 1 )
شما گمان مىكنيد كه بدون بهره بردارى از زنجير هستى براى بالا رفتن ، مىتوانيد مانند فرار بره از چوپان ، از قوانين هستى فرار كنيد ؟ نه هرگز زيرا -
نشايد برّه را از جور چوپان ز چوپان جانب گرگان دويدن
اگر عشق الهى وتعهد بندگى زنجيرى به پايت ببندد ، براى كشيدن به بالا است ، نه براى سنگين كردن جان بىقرارت .

تفسير ابيات

مرغ گرفتار در دام صياد چنين گفت : سزاى طمع كار بىعقل است كه از زاهدان حرفه‌اى سخنى بشنود وباور كند و مال يتيمان را نامشروع بخورد . مرغ اين سخن را گفت وشروع به گريه ونوحه سرايى كرد به طورى كه دام وصياد را به لرزه در آورد و در حال گريه وزارى مىگفت : آه ، كه پشتم از تناقضهاى دل شكسته است ، جانا ، بيا دست نوازشى بر سرم بكش ، زيرا راحتى سرم زير دست آيت بخش تست . جانا ، بيا سايه ات را از سرم دور مكن ، من آن موجود بىقرارم بىقرار . ديگر در اندوه تو اى رشك سرو وياسمن ، حتى خواب هم از چشمانم بىگانه وبيزار شده است . گيرم كه نالايقم ، اما چه مىشود كه لحظه‌اى به بالينم بيايى ودمى از اندوه من بىنوا بپرسى .
هامش
( 1 ) ديوان شمس تبريزى ، ص 716 غزل شماره 1904 . .