را اسير خود نمايد و يا ملاك موجوديت جهان هستى شود .
آيا اين نظره كه ملاك حيات روانى آدمى هوش است ، با آن تحريكات كه جلال الدين به تحصيل ناهشيارى وبىخودى انجام داده است متناقض مىباشد ؟
جلال الدين در ديباچهء اول مثنوى گفته است :
محرم اين هوش جز بىهوش نيست
مر زبان را مشترى جز گوش نيست
و در ابيات ديگر مىگويد :
خويش را تسليم كن بردار مزد
وانگه از خود بىز خود چيزى بدزد
مىتوان گفت : مفهوم ناخود آگاهى وناهوشيارى وبىخودى در اصطلاح عرفان شبيه به مفهوم عدم در قلمرو عرفان است كه در گذشته توضيح داديم وديديم كه مقصود از عدم در امثال معانى زير :
اى خدا جان را تو بنما آن مقام
كه در آن بىحرف مىرويد كلام
تا كه سازد جان پاك از سر قدم
سوى عرصهء دور پهناى عدم
عرصهاى بس با گشاد و با فضا
كاين خيال و هست زو يابد نوا
نفى مطلق در فلسفه كه مقابل وجود ( هستى مطلق ) است نمىباشد ، بلكه مقصود عالم ماوراى طبيعت است كه مجرد وعارى از تشخصات والوان واشكال موجودات متعين در عالم طبيعت مىباشد و همان بىرنگى وبىصورتى در اصطلاح جلال الدين است كه منشأ بروز رنگها وصورتها است .
در مفهوم ناخود آگاهى وناهشيارى همچنين تفسيرى وجود دارد كه روح در مقابل قلمرو آگاهى طبيعى ونيمه آگاهى طبيعى ، قلمروى به نام ناخود آگاهى وناهشيارى وبىخودى دارد كه فضاى اصيل خود روح را روشن مىسازد .
اين اصطلاح را نبايد با اصطلاح ناخود آگاه فرويد اشتباه كرد ، زيرا ناخود آگاهى يا وجدان مغفول در اصطلاح فرويد پر از واحدهاى متنوع ومتماثل تاثرات واشكال ونمودهاى شئون حيات آدمى است ، در صورتى كه ناهشيارى وبىخودى