و يا آنجا كه مىگويد :
اين زمين وآسمانهاى سمى
هست عكس مدركات آدمى
دو بيت مزبور همان عقيده ايده آليستى را بيان مىدارد كه ملاك موجوديت وجريان هستى را درك وهوش آدمى تلقى مىكند و اين نظره چنان كه بارها در تفسير ونقد وتحليل دفترهاى گذشتهء مثنوى گفتهايم ، صحيح نيست .
اما اين كه ملاك حيات يك انسان با كميت وكيفيت آگاهى او بايد سنجيده شود ، مطلبى است كاملًا منطقى ، زيرا آگاهى كه از مادهء خام احساس شروع مىشود و در اشراف ومالكيت روانى به مورد آگاهى ختم مىشود ، اساسىترين خاصيت حيات است كه بدون آن وجود آدمى مردهاى بيش نيست .
اين آگاهى كه جلال الدين آن را ملاك حيات مىداند ، بقدرى با مادهء لا شعور فاصله دارد كه تماس وارتباط آن با ماده يا سر برآوردن آن از ماده ، جز با دخالت ماوراى طبيعت قابل تفسير نيست . لذا مىگويد :
چون سر وماهيت ما مخبر است ( 1 )
يعنى بدان جهت كه راز درونى ما وماهيت جان ما از طرف خداوند طرف اخبار وآگاه شده است .
و همچنين بيت اخير كه مىگويد :
روح را تأثير آگاهى بود
هر كه را اين بيش اللَّهى بود
لذا هر چه كه آگاهى حيات روانى ما قوىتر وظريفتر مىگردد ، قوس صعودى ما به ماوراى طبيعت ارتفاع مىگيرد واشراف به طبيعت را نتيجه مىدهد و الا همه جانداران ابتدايى وانسانهاى معمولى هم از احساس وآگاهى برخوردار هستند ، ولى آن احساس وآگاهى خام كه بارقهء بسيار ناچيزى از حيات را نشان مىدهد ، قابل اشراف به آن چه كه در پيرامونش مىگذرد نيست چه برسد به اين كه جهان هستى
هامش
( 1 ) در نسخهء نيكلسون مصرع مزبور چنين است : « چون سر وماهيت مخبر است . » .