بيان آن كه هنرها وزيركىها و مال دنيا همچون پرهاى طاووس عدوّ جان است
( ( 648 ) ) پس هنر آمد هلاكت خام را
كز پى دانه نبيند دام را
( ( 649 ) ) اختيار آن را نكو باشد كه او
مالك خود باشد اندر اتقوا
( ( 650 ) ) چون نباشد حفظ و تقوى زينهار
دور كن آلت رها كن اختيار
( ( 651 ) ) جلوه گاه اختيارم اين پر است
بركنم پر را كه در قصد سر است
( ( 652 ) ) نيست انگارد پر خود را صبور
تا پرش در نفكند در شرّ وشور
( ( 653 ) ) پس زيانش نيست پر گو برمكن
گر رسد تيرى به پيش آرد مجنّ
( ( 654 ) ) ليك بر من پرّ دنيا دشمنى است
چون كه از جلوه گرى صبريم نيست
( ( 655 ) ) گر بدى صبر وحفاظم راهبر
بر فزودى اختيارم كرّ وفر
( ( 656 ) ) هم چو طفلم يا چو مست اندر فتن
نيست لايق تيغ اندر دست من
( ( 657 ) ) گر مرا عقلى بدستى منزجر
تيغ اندر دست من بودى ظفر
( ( 658 ) ) عقل بايد نور ده چون آفتاب
تا زند تيغى كه نبود جز صواب
( ( 659 ) ) چون ندارم عقل تابان وصلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح
( ( 660 ) ) در چَه اندازم كنون تيغ ومجن
كاين سلاحم خصم من خواهد شدن
( ( 661 ) ) چون ندارم زور و يارى وسند
تيغم او بستاند و بر من زند
( ( 662 ) ) رغم اين نقش وقيحه خوى را
گر نپوشم رو خراشد روى را
( ( 663 ) ) تا شود كم اين جمال و اين كمال
چون نماند رو كم افتم در و بال
( ( 664 ) ) چون به اين نيت خراشم بزه نيست
كه به زخم اين روى را پوشيدنى است
( ( 665 ) ) گر دلم خوى ستيزى داشتى
روى خوبم جز صفا نفراشتى
( ( 666 ) ) چون نديدم زور وفرهنگ وصلاح
خصم ديدم زود بشكستم سلاح
( ( 667 ) ) تا نگردد تيغ من او را كمال
تا نگردد خنجرم بر من و بال